داستان دختر و مزدا 323 !!

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند .

دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود .

ادامه نوشته

داستان دختر بی گناه

اومدن، نگا کنین! جمشید نگا کن! ته سالن رو ببین. گلنوش رو نگا! چه خانمی شده!

مادر این را که می‌گوید دست رؤیا را می‌گیرد و به سمتی که اشاره می‌کند، می‌دود.

بابا هم متوجه می‌شود مامان کدام سمت است، می‌خندد و می‌گوید: روشنک! نگاه کن! خودشه؛ گلنوش، اون هم عمو کامرانه.

و بعد دستهای بلندش را بالای سرش می‌گیرد و به چپ و راست حرکت می‌دهد تا عمو، او را ببیند.

ادامه نوشته

داستان / داستان یک عاشق

عشق به زن تنِ او را خواستن و با او درآمیختن است تن به تنش ساییدن در او فرو رفتن

عقیل از خود پرسید اما آیا او زن است

بله چون عقیل او را به زنی می‌خواست می‌خواست آن دو پای لُختِ از پیرهن بیرون‌زده آن پستان‌ها که برجستگی‌شان حالا دیده نمی‌شد چون او نشسته بود روی پنجه‌های پا پیرهنش بالا می‌رفت و پایین می‌آمد یا کشیده می‌شد با دست‌های نازک انگشت‌های بلند و باز به بالا و عقیل را واداشت نوک بیل خود بر زمین بگذارد پشت نخلی پنهان شود به تماشای بچه‌های نشسته پشت بوته‌های گُل خار سه پسر و او تنها دختر بود

ادامه نوشته

داستان دختر داستان من و داستان تو

داستان من رو اگه ميدونيد بمونيد ولي اگه داستان داغ من رو نشنيديد يه سري به آرشيو داستان ها بزنيد بعد برگرديد تا بگم که داستان از چه قراره
به اونجا رسيديم که رفته بودي(شايدم رفته بودم) سراغ  خوندن داستان من و زن عمو،داستان زن دايي،داستان من و مامان،داستان کردن،داستان سينه،داستان دختر،داستان خاله و.... خلاصه هزار تا داستان خوب و داستان بد ديگه که بخوني( بخونم) وحال کني( کنم) و جلق بزني( بزنم) وآبت( آبم) بياد و...
حالا اين وسط بعضيا گفتن که اينا(داستان من و مامان و داستان کردن دختر و داستان دادن و داستان سينه و...و عکس دختر و عکس داغ و...و فيلم....) بهتره تا بري تو خيابون دنبال ناموس مردم!!!!!
منم يه جواب نصفه نيمه دادم که ميتونيد تو مطالب قبلي ببينيد
ولي داستان ادامه داره
حالا ما اينقد حرفاي بدبد زديم بيياين جهت تنوع هم که شده يه داستان کوتاه کاملا واقعي که از قضا داستان دختر و پسري هم هست رو بخونيم
ادامه نوشته

داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..
ادامه نوشته

داستان من

نمی دونم چرا خیلی هاتون باور نمی کنید این داستان واقعی هست.. تمام چیزایی که تعریف می کنم 90% واقعی هستن...خلاصه اون روز هم گذشت داش کامی.. تا یه شب به صورت خیلی اتفاقی با هم قرار گذاشتیم تا بریم سینما.. رفتیم فیلم و دیدیم, و بعد فیلم اومدیم و نشستیم تو ماشین. داشتم به آهنگ گوش می دادم که صداشو کم کرد. بهم نگاه کردو گفت

ج- یه سوال بکنم؟

- بکن

ج-این دوستی منو تو از اون دوستی های الکیه؟

- نه کی چنین حرفی زد؟

ج-آخه من با هر پسری دوست شدم همه اشون منو ول کردنو رفتن

ادامه نوشته

من مجازی نیستم دوستت دارم باور می کنی؟

سلام. آقا اجازه؟ آقا ما یک سوالی داریم، ما الان ۵ سال است که در اینترنت هستیم، این چند ماه هم از عشقمان و تنهایی مان در اینترنت گفتیم. بهد از اینکه اینها را گفتیم یک عده ای گفتند “غصه نخور، ما هستیم، دوستت داریم آخه” و آقا ما هم خوشحال شدیم به جون خودمان. یک عده ای هم تلفن گرفتند و زنگ زدند و عده ای هم پیامک زدند گفتند “ما هم مثل تو تنها هستیم” و آقا همینطور الی آخر…
ادامه نوشته

داستان سينه سياه

داستان مامان دختر همسايمون رو براتون گفتم يا نه؟؟؟

داستان مامان اون همون داستان من و داستان مامان من و داستان خاله و بقيست

اول داستان داغ اونا رو بگم بعدش تو هم فکر منو بکن شايد درست بگم

ادامه نوشته

پرده را کنار می زنم    

از پنجره پایین را نگاه می کنم.می دانم کسی مرا نمی بیند ، حالا می خواهد پسر همسایه باشد یا حسن آقای سرایدار. پنجره ها را خیلی دوست دارم . مامان می گوید ، فضولم. خودش هم خیلی فضول است . مدام پشت پنجره است.سیگارش را هم رو به پنجره می کشد.

  پنجره ی آشپزخانه مثل پنجره ی اتاق من روبه کوچه است.قرص قرمز خورشید حالا رفته لای ابرهای آبی و کم کم دارد بی رنگ می شود  و آسمان تیره. دوسه تا شرکت توی یک ساختمان ان طرف کوچه  است. مامان می گفت : "طبقه  سوم کارهای  مهندسی و ساختمانی می کنند. "

                              

ادامه نوشته

باید ناخن هایم را کوتاه کنم    

ناخن هایم برای باقالا پاک کردن خیلی بلند است ؛ گوشت و پوست را باهم می کند.باید حواسم باشد دستم را مایل بگیرم  و ناخن را از بالای سرش فرو کنم تا به گوشت نرسیده پوست شکافته شود و لپه ی سبزش پیدا.باید ناخن هایم را کوتاه کنم.                                                                                                       
ادامه نوشته

يك داستان معمولي در يك روز معمولي

يكي بود يكي نبود. تقريباً همه بودند، به نظر نمي آمد چيزي كم باشد، چند تكه ابر در آسمان، خورشيد كه داشت به آخر يه نيم دايره مي رسيد، بوي خاكي كه در كوچه تازه پخش شده بود، خشت هاي خامي كه با اين همه آفتاب و آب و سنگيني پا هنوز خام بودند، صداي توپ پلاستيكي كه گرومب گرومب به ديوار مي خورد، برمي گشت و باز و باز، پسربچه‌‌‌ها با آب دماغ هاي آويزان و سرآستين‌‌‌هاي خشك شده، زيرانداز حصيري توي حياط، پچ پچ گل و درخت و حوض و چك چك ريز شير آب توي پاشويه، قيچي تيز كلاغ و
ادامه نوشته

نامه دختر عموي دختر همسايه به پسر همسايه دختر عمويش يعني من

پسر همسايه دختر عموي نازنين من، شما پسرا ايكبيري هستيد . مخصوصاً تو پسر همسايه دختر عموي من چون بر هر كس مخصوصاً بر من كه در كلاس پنجم هستم و شما كه در كلاس سوم هستيد واضح و مبرهن است كه بقول مامانم بدرد لاي جرز هم نمي خوريد، من كه در كلاس پنجم دبستان هستم سوادم بيشتر از شما مي باشد، اما شما پسر ايكبيري به دختر عموي من
ادامه نوشته

آثار خراش، قاتل زن همسايه را لو داد

 

 
آثار خراش، قاتل زن همسايه را لو داد
جام جم آنلاين: جوان معتادي كه به انگيزه سرقت طلاهاي زن همسايه‌اش ، وي را خفه كرده بود از سوي كارآگاهان اداره 10 پليس پايتخت دستگير شد.
سرهنگ سعيد ليراوي، معاون اداره جرايم جنايي تهران از دستگيري مردي به اتهام قتل زن همسايه‌اش خبر داد و به «جام‌جم» گفت: بعدازظهر 19 فروردين امسال، مردي با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 تهران تماس گرفت و از قتل همسر جوانش به نام خديجه و سرقت طلاهاي وي و دختر يكساله‌اش در آپارتماني واقع در خيابان وحيديه تهران اطلاع داد.
با گزارش اين موضوع به پليس، ماموران كلانتري 127 نارمك به محل حادثه عزيمت كردند و با هماهنگي با بازپرس اصغرزاده كشيك ويژه قتل تهران وارد آن محل شدند و با جسد زن جوان خديجه كه در آشپزخانه منزل افتاده بود، روبه‌رو شدند. جسد مقتول از سوي ماموران كلانتري به پزشكي قانوني و شوهر وي براي ادامه تحقيقات به اداره 10 پليس آگاهي تهران منتقل شد.
كشف جسد مقتول از سوي شوهرش
شوهر مقتول در اظهاراتش به پليس گفت: كارمند يكي از بيمارستان‌هاي تهران هستم. ساعت 10 صبح روز حادثه، از محل كارم با منزل و تلفن همراه همسرم تماس گرفتم، اما وقتي او پاسخ نداد، دلواپس شدم و مرخصي گرفتم و به خانه رفتم.
چند مرتبه همسرم را صدا زدم، اما پاسخي نشنيدم. وقتي به اتاق خواب منزل رفتم، با جسد همسرم روبه‌رو شدم كه در اتاق افتاده و دخترم هم در حالي كه از گوش‌هايش خون مي‌آمد، بالاي سر وي نشسته بود و گريه مي‌كرد.
با مشاهده جسد همسرم، وحشت كردم و فريادزنان از آپارتمان خارج شدم و با پليس تماس گرفتم.
ردپاي يك آشنا در قتل زن تهراني
با اطلاعاتي كه همسر مقتول در اختيار كارآگاهان اداره 10 پليس آگاهي تهران قرار داد، مرتبه ديگر گروه تحقيق به محل حادثه عزيمت كردند و در بررسي از محل متوجه شدند كارت اعتباري و طلاهاي مقتول هم به سرقت رفته است.
كارآگاهان جنايي كه احتمال مي‌دادند قاتل فراري آشناي مقتول و خانواده‌اش باشد، به تحقيق از ساكنان مجتمع پرداختند تا عاقبت معلوم شد، پسر يكي از همسايه‌هاي مقتول به موادمخدر اعتياد دارد.
بنا بر اين، كارآگاهان به وي ظنين شدند و او را با هماهنگي قضايي دستگير و به اداره 10 پليس آگاهي تهران انتقال دادند.
جوان معتاد به نام رسول مورد بازجويي قرار گرفت و از مرگ زن همسايه اظهار بي‌اطلاعي كرد، اما وجود آثار خراش در صورت وي و بررسي محل جنايت كه آثار درگيري در آن وجود داشت، اين فرضيه كه ممكن است وي مرتكب قتل شده باشد قوت گرفت.
سرانجام متهم در بازجويي‌هابه قتل زن همسايه و سرقت طلاهاي او و كودك خردسال اعتراف كرد.
قتل به انگيزه سرقت طلا
رسول متهم به قتل با اعتراف به قتل زن همسايه به پليس گفت: چند مرتبه مقتول - خديجه - رادر راه پله‌هاي مجتمع ديده بودم كه النگوهاي طلا داشت. برق طلاهايش مرا وسوسه كرد تا با سرقت و فروش آنها، هزينه اعتيادم را تامين كنم.
روز حادثه، وقتي مطمئن شدم شوهرش از منزل خارج شده و او و فرزندش تنها هستند، تصميم گرفتم نقشه سرقت را عملي كنم.
متهم به قتل افزود: ساعت 30/9 صبح زنگ در آپارتمان مقتول را زدم. هنگامي كه زن همسايه در را برايم باز كرد، به بهانه اين كه برايمان از شهرستان مهمان آمده از او خواستم تعدادي بشقاب به من بدهد كه قبول كرد و به داخل آپارتمان بازگشت.
پس از رفتن وي، داخل آپارتمان شدم و در آشپزخانه او را غافلگير و با دستانم خفه اش كرده و طلاهايش را همراه يك عدد كارت اعتباري بانك كه روي اوپن آشپزخانه قرار داشت، به سرقت بردم و در ادامه با سرقت گوشواره‌هاي دختر خردسال و كارت عابربانك از محل متواري شدم.
بنا بر اين گزارش، متهم به قتل با قرار قانوني ازسوي بازپرس اصغرزاده، رئيس شعبه دوم دادسراي جنايي تهران روانه بازداشتگاه پليس آگاهي تهران شد و تحقيقات تكميلي كارآگاهان اداره 10 پليس آگاهي پايتخت براي دستگيري خريدار اموال مسروقه ادامه دارد.

ارتباط پنهاني زن جوان با مرد همسايه حادثه آفريد

مرد مغازه دار وقتي به ارتباط پنهاني همسرش با مرد همسايه پي برد، او را به بهانه اي به منزلش كشاند و به قتل رساند.
روز 22تيرماه امسال يكي از اهالي كرج به اداره جنايي پليس آگاهي استان تهران مراجعه و عنوان كرد، برادر 30ساله ام كه نجار است ، براي انجام كاري منزلش را در يكي از محله هاي كرج ترك كرده و به يكباره ناپديد شده است.
به دنبال شكايت اين مرد، ماموران جستجو براي يافتن مرد گمشده را آغاز كردند تا اين كه 5 روز بعد يكي از اهالي زرنان شهريار با مركز پليس تماس گرفت و از كشف جسد سوخته اي كه در اين محل رها شده بود، خبر داد.


كشف جسد سوخته در اطراف شهربه دنبال اين تماس ، ماموران به محل فوق اعزام و متوجه شدند جسد سوخته متعلق به مردي است كه قاتل يا قاتلان براي فاش نشدن هويت وي ، او را به طرز دلخراشي به قتل رسانده و سپس جسدش را به آتش كشيده اند بنابراين ، جسد براي مشخص شدن هويت وي به پزشكي قانوني انتقال يافت و تحقيقات گسترده پليس در اين ارتباط آغاز و پس از بررسي معلوم شد جسد متعلق به مرد نجار است.
ردپاي مرد همسايه در قتل
كارآگاهان جنايي كه احتمال مي دادند مقتول قرباني يك انتقام گيري شده است ، به تحقيق از خانواده مقتول و اقوام وي پرداختند كه معلوم شد مقتول با يكي از همسايه ها اختلاف شديد داشته است.
با به دست آمدن اين اطلاعات ، مرد همسايه به عنوان مظنون به قتل تحت تعقيب پليس قرار گرفت تا اين كه چند روز پيش وي هنگامي كه براي ديدن خانواده اش ، به منزلش در كرج رفته بود، دستگير شد و با انتقال به مركز پليس ، به جرم خود اعتراف كرد.
ارتباط پنهاني مقتول ، باعث جنايت شد
متهم به قتل روز گذشته براي ادامه تحقيقات به شعبه دوم بازپرسي دادسراي امور جنايي كرج انتقال يافت و در اظهاراتش به بازپرس صمدي گفت : من صاحب يك مغازه لوازم خانگي هستم و از 6ماه قبل متوجه رفتارها و تلفن هاي مشكوك همسرم شدم بنابراين به بررسي تلفن هاي منزلم پرداختم و پي بردم همسرم به صورت پنهاني با يكي از اهالي مجتمع ارتباط پيدا كرده است. به اين ترتيب همسرم را تا حد مرگ كتك زدم تا راز ارتباط پنهاني اش را فاش كند كه وي گفت با زور و تهديد مرد همسايه ، مجبور به برقراري ارتباط پنهاني با وي شده است.
متهم افزود: پس از شنيدن اين اعترافات دردناك به دنبال فرصتي بودم تا ابتدا مرد همسايه و سپس همسرم را به قتل برسانم.
وي ادامه داد: 10روز پيش از وقوع حادثه مي خواستم همسرم را بكشم كه با ديدن گريه هاي فرزندانم منصرف شدم و او را به همراه فرزندانم ، به منزل مادرم بردم. روز حادثه مرد همسايه را به بهانه اي به منزلم كشاندم. با او دعوا كردم كه چرا با همسرم ارتباط پنهاني پيدا كرده است كه جوابي به من نداد و با من مشاجره كرد كه با ضربات چاقو كه به سرش زدم ، او را به قتل رساندم و جسدش را با خودرو به خارج از شهر بردم و با ريختن بنزين جنازه را آتش زدم.
بنا بر اين گزارش ، متهم به قتل با قرار قانوني روانه بازداشتگاه پليس شد و همسر وي هم براي ادامه تحقيقات به دادسرا احضار شد.

زن برادر من نوزده سالشه

با سريالي ديگر از خانم جونگ دا بين محبوبي كه الان ديگر با ما نيست در خدمت تان هستيم. خانم جونگ دا بين بعد از بازي در سريال گربه روي شيرواني در سال 2003 سال بعد در سريالي زيبا با نام زن برادر من نوزده سالشه شركت كردند كه سريالي بسيار زيباست

سريالي با آهنگ هاي زيبا صحنه هاي زيبا و ماندگار و از همه آنها مهم تر حضور جونگ دا بين هنرمندي كه هم اكنون در آسمان هاست.خانم جونگ دا بين براي بازي در اين سريال نيز جايزه مهم ستاره جديد جشنواره سال 2004 شبكه اس بي اس رو بدست آورد
افسوس كه اين دختر زود از بين ما رفت وگرنه روز به روز پيشرفت فوق العاده اي داشت

شخصیت های داستان همسایه بازیگوش

اسکار لیل: ۳۵ ساله. راننده تاکسی. خوشبخت،گستاخ و مهربان. نهایت آرزویش این است که کاری کند همه مسافران احساس کنند در اتومبیل خودشان هستند. پدرش آنها را ترک کرده بود و او از کودکی مجبور بود که به سختی کار کند تا زندگی خودش و مادرش را بگرداند. هر چند آدم پر سر و صدایی است و خورۀ میهمانی گرفتن دارد اما همسایگانش دوستش دارند. عاشق موسیقی است. از تولد، جشن کریسمس و بیشتر از همه میهمانی های بین همسایه ها که در آن می تواند مهارت دمبک زدن خود را به رخ بقیه بکشد، بسیار لذت می برد. در رابطه عشقیش هم، تا قبل از اینکه تاتیانا را ملاقات کند، جسیکا سوژه مورد نظرش بود. او تمام عشقش را به او خواهد داد و بقیه چیزهای زندگی در اولویت بعدی قرار خواهند گرفت.

تاتیانا آربولدا: ۳۰ ساله، جدی، زیبا، باهوش و کمال گرا. او همزمان در دو شغل، یکی به عنوان رئیس هیات مدیره ساختمانی که در آن زندگی می کند و دیگری کارمند بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند. یکی از رازهای زندگیش این است که علیرغم آنچه که ظاهرش نشان می دهد، به طرز لاعلاجی (درمان ناپذیری) احساساتی و رمانتیک است. والدینش را در یک حادثه رانندگی از دست داده و به همین علت بسیار حساس است. منتظر یک مرد کامل یعنی همان شوالیه زره پوش (شاهزاده سوار بر اسب سفید) است که البته او را میابد اما در یک تاکسی. گرچه رادُلف مردی مودب، خوش تیپ و تحصیلکرده است اما
نمی تواند نیازهای احساسی تاتیانا را برآورده نماید. اسکار مردی کاملا متفاوت تر از آنچه که همیشه تاتیانا آرزو می کرد، است ولی کم کم که با او بیشتر آشنا می شود و شخصیت واقعی او را می شناسد، همه چی تغییر می کند. نیکل، دوست تاتیاناست که منشی بنگاه معاملات ملکی است.

رادُلف کاستاندا: ۳۸ ساله، از خانواده ای مرفه و باکلاس. از نوجوانی یاد گرفته است که برای دست آوردن آنچه که می خواهد به راحتی خواسته های دیگران حتی خانواده خودش را زیر پا بگذارد. او مصادق کامل مار تو آستین پرورش دادن (کلاغ رو بزرگ کن تا بعدش چشتُ در بیاره) است، چون حتی برای رسیدن به اهدافش، برادرش و پدرش را هم زیر پا گذاشته است. پول درآوردن برای او یک عادت بد شده به همین خاطر هم مدام در این فکر است که بیشتر و بیشتر پول در بیاورد. تاتیانا نماینده او است تا به جای او کارهای پنهانی و سریش را انجام دهد. برای همه نفرت انگیز است ولی سعی می کند وانمود کند شخصیت دیگری دارد. با جسیکا به تایتانا خیانت می کند.

جسیکا رُدریگز: ۲۵ ساله. با ظاهری فرشته وار و قلبی سنگی. به نظر شیرین ترین، بامزه ترین و خالص ترین زن دنیا می آید یا اینکه حداقل باعث شده است که اسکار در موردش اینطور فکر کند. بعد از اینکه اسکار بخت آزمایی را می برد، به او بیشتر توجه می کند. با دغل و حقه بازی هر آنچه را که می خواهد از اسکار
می گیرد. “اگر دلت می خواهد” متداول ترین عبارتی است که از آن استفاده می کند، ولی حقیقت این است که نه اسکار و نه هیچ فردی دیگری قادر نیست که به او “نه” بگوید، زیرا هیچ کس نمی خواهد با دادن جواب منفی به فرشته ای مانند او احساس گناه کند. او زن پول دوست، جاه طلب و حقه بازی است که در تمام کارها به دنبال نفع شخصی خود است.

هِنری یوناس: ۳۸ ساله. دوست بی قید و شرط اسکار. مردی خوب، حمایت گر و مهربان. او هم مانند اسکار عاشق میهمانی است ولی همسرش پاتیکو مانع او می شود. وقتی بین اسکار و همسایگانش اختلاف و مشکلی بوجود می آید، او میانجیگری می کند. از آنجایی که زندگی زناشویی اش دچار یکنواختی شده و  خلق و خوی پاتیکو هم، کمکی به تغییر این یکنواختی نمی کند، دلش برای زندگی مجردی تنگ شده است. این وضعیت باعث شده صبر هِنری سرآید و از دست پاتیکو خسته شود، خانه را ترک
می کند تا به سراغ کارهایی برود که هیچوقت پاتیکو اجازه نمی داد آنها را انجام دهد. بعدها، با نیکل، منشی تاتیانا، آشنا  و حسابی مجذوب او می شود.  در ضمن هنری بخاطر شغلش که در دادگاه کار می کند، سبب افشای دروغ ها و دغل بازی های رادُلف می شود.

پاتیکو: ۳۰ ساله. از همان تیپ همسایه های پر شور و تشنج. چون فکر می کند اسکار روی هِنری تاثیر بد می گذارد، از او متنفر است. زنی تلخ و غیرقابل تحمل است که در یکنواختی زندگی زناشوییش گیر افتاده و نمی تواند راه حلی برای فرار از این بحران پیدا کند. هِنری تنها دوست پسر او بوده و او هیچوقت ادامه تحصیل نداده و یا کار نکرده زیرا تمام زندگیش را وقف دو فرزندش کاترین و دیبی کرد. ولی وقتی هِنری ترکش کرد متوجه شد که او هم باید برای خودش کاری انجام دهد و تغییر کند بنابراین شروع به کارکردن با پدرش به عنوان یک اپراتور تاکسی های تلفنی می کند. یک جریان عشقی با آلبرتو، همسایه اش، خواهد داشت، اما عشق واقعی او همیشه هِنری خواهد بود.

نیکل (منشی): ۲۵ ساله. در بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند و منشی مخصوص تاتیاناست. گرچه تاتیانا هیچوقت این را نمی خواست ولی به خاطر تنهاییش نیکل بیشتر دوست و محرم اسرار او بود تا منشیش. او تحت فشار کاری است. از آنجایی که تاتیانا زن باوقاری است او مجبور می شود در کارهای تجاری تاتیانا مداخله کند و بدین ترتیب از همه چیز او مطلع است. اولین کسی است که تشخیص می دهد اسکار و تاتیانا خیلی برای هم مناسبند و می خواهد به هر قیمتی که شده آنها را به هم برساند. نیکل به طرز باور نکردنی احساساتی است. شیرین، دوست داشتنی و باکره است. او و هِنری یک رابطه عاطفی خواهند داشت.

خانم روکا: ۶۰ ساله. مادر اسکار است. سرسخت، لجباز و مشکل ساز است. او از همه چیز و همه کس شاکی است. دیگر طاقت زندگی کردن با اسکار را ندارد، بنابراین به محض اینکه متوجه می شود پسرش بلیط بخت آزمایی را برده است، به سرعت او را از خانه بیرون می کند و مجبورش می کند که برای خودش یک آپارتمان در ساختمان “چشمه آبی” بخرد. او زن دنیا دیده و سرسختی است و از روی عشقی که به پسرش دارد مرتب سعی می کند پسرش را اصلاح کند. او در میابد که جسیکا او را بخاطر

خودخواهی ها و نفع شخصیش می خواهد. با تاتیانا کنار می آید و نگران است که نکند تاتیانا به اسکار صدمه بزند، اما با گذشت زمان، تسلیم می شود. در گذشته، خانم روکا و گرواسیو با هم رابطه داشتند و زمانی که دوباره همدیگر را می بینند این عشق دوباره شعله ور می شود. مجبور می شود این راز بزرگ را از اسکار پنهان کند.

آقای گراواسیو: ۶۰ ساله. صاحب شرکت تاکسیرانی که اسکار قبل از بردن بلیط بخت آزمایی در آن کار می کرد. برایش بسیار اهمیت دارد که همه موضوعات شفاف باشد و معتقد است که نباید کار را با دوستی قاطی (درآمیخت) کرد. قلب مهربانی دارد و همیشه مراقب اسکاری است که فکر می کند راهش را در زندگی گم کرده است. از طرفی هم چون پسر روکا است که در گذشته با او رابطه داشته است، احساس خاصی نسبت به او دارد. چون پول زیادی دارد به همسایه ها قرض می دهد. به علاوه هر وقت که اسکار دچار مشکل می شود، گراواسیو به او کمک مالی می کند، غافل از اینکه این خون مشترک آنهاست که آنها را به یکدیگر نزدیک می کند.

آلفونزو ماریا “پوچو” کراس (همسایه): ۴۵ ساله. او از تبار (ثمره) یک خانواده معمولی است*راستش اینو نمی تونیم بگیم چون پدرش یک سناتور و سیاستمدار بوده.، یک مکانیک ساده آلمانی که به خاطر آلمانی بودنش، احساس برتری نسبت دیگران می کند. ترفندها و ارتباطاتش را از پدر مرحومش که یک سناتور و سیاستمدار بود، به ارث برده است. پوچو یک سیاستمدار فاسد است که از نفوذ خودش برای گرفتن قراردادهای بزرگ مملکتی استفاده می کند. اما در حال حاضر از نظر مالی وضع خوبی ندارد چون تحت بازپرسی یک کلاهبرداری است. اما هنوز تظاهر می کند که خیلی ثروتمند است. او حساس می کند هنوز نوجوان است و سعی دارد دختران جوانی مانند تاتا را که می دانند پوچو می تواند از نفوذش برای استخدام آنها در هر کاری که می خواهند، استفاده کند، اغفال می کند. اسکار هم با فهمیدن رازهای پنهان او سعی می کند او را از ساختمان بیرون کند. همسرش سارا بچه می خواهد ولی او نمی خواهد.

سارا کاروس (همسایه): سن نامعلوم. اما به نظر می رسد حول و حوش ۴۰ سال داشته باشد که البته خودش کاملا انکار می کند. سارا می خواهد یک فرزند داشته باشد و به همین خاطر مرتبا پوچو را تحت فشار قرار می دهد. چون مدافع اخلاقیات و رفتارهای خوب است، از اسکار متنفر است هر چند ته قلبش عاشق اسکار است و گرچه موفق نمی شود اما هر بار سعی می کند او را به رختخواب بکشد. سرانجام، در این مورد خاص، سارا از اسکار هوشیارانه تر عمل می کند و او را به دام می اندازد و با استفاده از هر شیوه ای و حتی رشوه دادن او را مجبور می کند معشوق او و مخصوصا پدر فرزندی شود که پوچو حاضر نیست به او بدهد، بشود.

لا “تاتا” کاماچو: مانکن تراز اول، خودنما و زیباست. او چاپلوس و سوء استفاده چی است. معشوقه پاچو و دوست سارا زن اوست. با ورود اسکار، تاتای زبل فرصت را در این میابد که کاری کند همسایه ها دوستش داشته باشند و جبهه ای علیه اسکار تشکیل میدهد و از مخالفان سرسخت او می شود، به شکلی که باعث می شود همسایه ها، اسکار را آزار دهند و دست از سر خودش بردارند. خوب البته با زیاده روی های اسکار، خیلی زود به هدفش می رسد و در نظر همسایگان، انسانی سالم و
بی ضرر جلوه می کند که مورد قبول همگان واقع می شود. از طرفی تاتا به اندازه کافی زیرک هست که بداند نگه داشتن اسکار در ساختمان به نفع اوست چون در غیر اینصورت خودش دوباره هدف حمله و اعتراضات همسایگان خواهد بود.

آلوارو ولز: دست راست رادُلف است و به خاطر شغلش در بنگاه معاملات ملکی، وکیل و معاون حقوقی شرکت، در همه خلاف کاری ها، رادُلف او را همراهی می کند. همکار تاتیاناست و با همدستی موریسو در ساختمان، رادُلف را از کلیه کارهایی که دوست دخترش انجام می دهد، مطلع می کنند. به خاطر عنوان شغلیش در شرکت، گمان می کند که مالک همه دنیاست و جوری با بقیه افراد رفتار می کند که گویی همه فقیرند. او گذشته ای ساده و فقیرانه دارند و با ازدواجش با کلاریتا وارد طبقۀ اجتماعی بالا شده است. به خاطر عقده حقارت و خودکوچک بینی که به واسطه گذشته حقیرانه اش دارد، از قدرتش به خصوص در مورد زیردستانش استفاده و حتی سوء استفاده می کند.

خانم کلاریتا ولز: پشت سر همه بدگویی و در کار همه دخالت می کند. او در مورد زندگی همه، همه چیز را می داند به جز این یک مورد که نمی داند و نباید بداند که همسرش به برنامه های بزرگسالان (۱۸+) معتاد است و به همین دلیل است که او را از خود دور می کند و برایش بهانه می آورد که تا دیروقت کار می کند. خانم کلاریتا از تاتیانا به خاطر اینکه همیشه به علت وجود او، مجبور است منشی رئیس هیات مدیره ساختمان بشود، متنفر است. خانم کلاریتا و لا تاتا دوستان خوبی برای همدیگر و جادوگران بدجنسی برای همسایه ها هستند. او با پسرش آلواریتو که با اسکار دوست می شود و از او دفاع می کند، دچار مشکل می شود.

لیگیا: دانشجوی دانشگاه است. از شهرستان آمده است و در بوگوتا تنها زندگی می کند. چند بار تا حالا رشته تحصیلی خود را تغییر داده  و چند ترم هم افتاده است، خانواده و همسایگانش فکر می کنند او دختر با وقار و آرامی است. زیباست و از یک خانواده ثروتمند شهرستانی مزرعه دار و کشاورز می آید. برای اینکه معلوم نشود از کجا آمده حسابی پول در اختیار قرارش داده شده که در یکی از خاصترین محلات بوگوتا زندگی کند. خانواده اش به او افتخار می کنند و گمان می کنند که او دختر نمونه ای است. ذاتا” دختر خوبی است و به اندازه بقیه همسایه ها به اسکار سخت نمی گیرد. او یک رابطه عاطفی با آلواریتو خواهد داشت.

آلواریتو “جونیور” ولز: ۱۸ ساله. پسر خانواده ولز. جوان خوش برخوردی است که برخلاف نظر مادرش رفتار می کند. زمانی که اسکار به ساختمان آنها نقل مکان می کند، با او دوست می شود و در میهانی هایش شرکت می کند. وقتی مادرش به خاطر حمایت از اسکار از خانه بیرونش می کند، در آپارتمان لیگیا یک اتاق اجاره می کند و در آنجا می ماند. او همیشه از لیگیا خوشش می آمده و بعد از یک سری جریانات طولانی موفق می شود که با او رابطه عاطفی برقرار کند. جونیور دوست بی قید و شرط اسکار می شود. اسکار هم به مثل یک پدر به او محبت ها می کند، محبت هایی که خودش هرگز از پدرش ندیده بود. جونیور را به تماشای مسابقه فوتبال می برد، یادش می دهد که چگونه از طریق اینترنت چت کند و در مورد زنان نصحیت هایی به او می کند.

داستان شانس مامان من

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

اسب

داستان شانس

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

همسایه ها داستان یک نسل به روایت احمد محمود

كتاب همسايه هاي احمد محمود (مردي كه بانام احمد عطا و احمد احمد غريبه است)   خاطره پدران  و ماداران ماست خاطره مردان و زناني كه رنج كشيدن و از درد رنج ،  مزه آزادي را درك كردند. بسیاری باور دارند که این رمان بهترین رمان بلند تاریخ ادبیات ایران استو بسیاری دیگر نیز باور دارند این کتاب پس از بوف کور صادق هدایت بهترین رمان ایرانی (چه رمان کوتاه و چه رمان بلند) است  . اگر گذرتان به خيابان انقلاب افتاد از دست فروشهايش سراغ همسايه ها را بگيرد هر چند كه اين كتاب زيراكسي است و اصلش نيست چرا كه او محكوم به سانسور است .  و شروع به خواندنش كنيد اگر رمان خوان نيستيد اگر به دنبال ريشه هاي انقلاب صنعت نفت و رهبري دكتر مصدق هستيد اگر مي خواهيد حزب توده و فعاليتش  را از ميان توده ها بفهميد همسايه ها را بخوانيد اگر مي خواهيد سياسي شدن آدمها و زندگي ها را بفهميد همسايه ها را بخوانيد چرا كه يك نسل با همسايه ها بزرگ شد و يكي از افتخارتشان خواندن كتاب نويسنده اي است كه به جرم توده اي بودن هميشه در سانسور می ماند و خاک می خورد .  كتاب هايش هم در رژیم  پيشين سانسور مي شد و هم امروز . همسايه ها با متني بسيار شيواه و جذاب و دقيق احمد محمود به نگارش درآمده است . راوي اين داستان پسر نوجواني به نام خالد است كه كتاب با او بزرگ مي شود . خالد از نزديك دردها را روايت مي كند اينكه پدرش به ورود كالاهاي  خارجی و خوابيدن كارش به كويت مي رود از اينكه بلور خانم از درد بي بچگي به خالد نزديك مي شود از اينكه محمد خشتمال خود را به دار كشيده از اينكه محمد ميكانيك از خرافات نفرت دارد و دیگران را متهم می کند یک عمر هرچقدر بدبختی کشیدم به آن دنیا حوالمان میکنند  و از اينكه پدرش در كنج خانه مي نشيند و براي درمان بيكاريش ورد مي خواند او مي گويد از اينكه بانو دختر همسايه هر روز زشت تر  مي شود از اينكه ابراهيم درمستراح  ساعتها مي ماند از اينكه بعد از او  مستراح بوي صابون مي دهد و او نمي داند چرا ابراهيم دست هايش را در مستراح مي شويد !  خالد  از كتكي كه از پاسبان مي خورد و از كتاب فروشي مجاهد و حزب توده مي گويد او خودش را در قالب خالد  تجسم مي كند كه نمي تواند امپرياليسم را تلفظ كند از امان خان مي گويد كه چهره متفاوت  دارد براي خانه و قهوه خانه به راستی  همسايه ها سيماي تمام نماي عصر ماست اگر اين كتاب را خوانده ايد دوباره بخوانيد اگر نخوانده ايد حتما  دوباره بخوانيد چرا كه احمد محمود در رزوهاي آخر عمر خود گله مي كرد كه هيچ كس  او را جدی  نقد نكرد جز چماق دارن  و درست هم مي گويد چرا كه به جرم توده اي بودن هميشه رانده مي شد به جرم تفكرش داستان هايش را سلاخي مي كردند جالب آنكه محمود  جزو معدود دانشجويان دانشگاه افسري بود كه توبه نامه ننوشت و بر سر عقاید او خود ماند  . اگر گذرتان به امامزاده طاهر كرج افتاد سراغ اين پيرمرد را هم بگيريد . يك پاكت سيگار بهمن هم يادتان نرود احمد سيگاري بود  كه سيگار را با سيگار مي گراند . احمد محمود بر اثر بيماري ريوي مرد همه مي گويند شايد علتش در افراط سيگار كشيدن باشد يا حبس بلند مدتش در زندان اما من مي گويم درد فروخوردن فرياد او را كشت  . از این فرهاد کش فریاد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ۱ در وبلاگی   آمده است: خيلي چيزها رو گاهي نبايد گفت. خيلي حرف‌ها رو نبايد زد ياحداقل به بعضي از آدم‌ها نبايد گفت. نبايد به باورها و دوست داشتن‌هاشون بي احترامي‌کرد، حتي اگر به نظر ما بيهوده ترين فکر باشد. کاش مي‌فهميديم که يک جمله از طرف ما با لحن بد يا درشرايط نامساعد طرف مقابلمون، چطوري روز و شب‌هاي يک آدم رو خراب مي‌کنند. چرا دلمون نمي‌خواهد آدم‌ها رو با دلخوشي‌هاشون راحت بگذاريم؟ چرا حرفي بزنيم که دل کسي رو بشکنيم فقط چون دلمون مي‌خواهد يا ناراحت يا عصباني هستيم؟

استرالیا: داستان دوربین مخفی در حمام همسایه و کشف آن توسط دختر

یک‌ مرد استرالیایی‌ بطور مخفیانه‌ یک‌ دوربین‌ تلویزیونی‌ مداربسته‌ در حمام‌ منزل‌ همسایه‌شان‌ نصب‌ کرده‌ بود تا حمام‌ گرفتن‌ اعضای‌ این‌ خانواده‌ را در صفحه‌ تلویزیون‌ تماشا کند.

topnews کلیپ عکس داستان دوربین مخفی در حمام دختر همسایه دوربین مخفی حمام زنانه دوربین مخفی در حمام زنانه دوربین مخفی حمام زنان کلیپ دوربین مخفی حمام زنانه دوربین مخفی داخل حمام دوربین مخفی حمام دخترانعکسهای زن درهنگام حمام کردن تصویر حمام کردن زن دوربین های داخل حمام دختران دانلود دوربین مخفی حمام کردن زنان تصاویر زنان در حمام دوربین مخفی
دختر 16 ساله‌ همسایه‌ که‌ هنگام‌ استحمام‌ متوجه‌ دوربین‌ مخفی‌ شده‌ بود، پلیس‌ را در جریان‌ امر قرار داد و ماموران‌ موفق‌ به‌ کشف‌ دوربین‌ و تجهیزات‌ آن‌ در داخل‌ حمام‌ شدند. مرد 38 ساله‌‌ که‌ از طریق‌ دوربین‌ مخفی‌ به‌ تماشای‌ داخل‌ حمام‌ می‌پرداخت‌ توسط‌ پلیس‌ دستگیر شد.


داستان فیلم برداری كردن من از زن همسایه و دختر همسایه

پرونده مردی که از پشت بام منزلش اقدام به فیلمبرداری از خانه همسایه کرده بود، روی میز قاضی شعبه 1148مجتمع قضایی بعثت تهران قرار گرفت
به گزارش خبرنگار جام جم ، چندی پیش زنی به یکی از دادسراهای تهران مراجعه و از مرد همسایه اش به اتهام فیلم برداری مخفیانه از وی شکایت کرد.
شاکی در تشریح ماجرا به بازپرس پرونده گفت: شب گذشته پس از خارج شدن از حمام منزلم ، متوجه صدای راه رفتن فردی در پشت بام منزل شدم و از ترس با شوهرم تماس گرفتم تا زودتر به منزل بیاید. من از مرد همسایه شکایت دارم ، چون غیر از ساکنان منزل وی ، کسی نمی توانست به پشت بام منزلمان راه پیدا کند.
به دنبال این شکایت ، پرونده به مرکز پلیس ارسال شد و ماموران با مجوز قضایی وارد منزل مرد همسایه شدند و او را بازداشت و برای ادامه تحقیقات به مرکز پلیس تهران منتقل کردند.
وسوسه سیاه مردی برای زن همسایه
مرد همسایه در بازجویی های پلیسی ، اظهارات شاکی را نپذیرفت و ادعا کرد که وی دروغ می گوید تا این که ماموران به بررسی تلفن همراه وی پرداختند که معلوم شد متهم از زن و دختر همسایه که در حمام خانه خود بوده اند فیلم برداری کرده است.
متهم وقتی فهمید پلیس به نیت شوم وی پی برده است ، به جرم خود اعتراف کرد و گفت: باور کنید من نمی خواستم از زن و دختر همسایه فیلم برداری کنم و باعث آزار روحی آنها شوم و از کار خود خیلی پشیمانم و اکنون تقاضای بخشش دارم.
متهم افزود: وقتی برای جابه جایی آنتن به پشت بام منزل رفته بودم ، متوجه شدم زن همسایه در حمام منزل و در حال صحبت کردن با دخترش است ، بنابراین وسوسه شدم و با تلفن همراه شروع به فیلم برداری از وی و دخترش کردم.
بنابراین گزارش ، با صدور قرار قانونی برای متهم ، پرونده وی روز گذشته با صدور قرار مجرمیت روی میز قاضی الوندی ، رئیس شعبه 1148مجتمع قضایی بعثت قرار گرفت تا او بزودی محاکمه شود.