اسکار لیل: ۳۵ ساله. راننده تاکسی. خوشبخت،گستاخ و مهربان. نهایت آرزویش این است که کاری کند همه مسافران احساس کنند در اتومبیل خودشان هستند. پدرش آنها را ترک کرده بود و او از کودکی مجبور بود که به سختی کار کند تا زندگی خودش و مادرش را بگرداند. هر چند آدم پر سر و صدایی است و خورۀ میهمانی گرفتن دارد اما همسایگانش دوستش دارند. عاشق موسیقی است. از تولد، جشن کریسمس و بیشتر از همه میهمانی های بین همسایه ها که در آن می تواند مهارت دمبک زدن خود را به رخ بقیه بکشد، بسیار لذت می برد. در رابطه عشقیش هم، تا قبل از اینکه تاتیانا را ملاقات کند، جسیکا سوژه مورد نظرش بود. او تمام عشقش را به او خواهد داد و بقیه چیزهای زندگی در اولویت بعدی قرار خواهند گرفت.
تاتیانا آربولدا: ۳۰ ساله، جدی، زیبا، باهوش و کمال گرا. او همزمان در دو شغل، یکی به عنوان رئیس هیات مدیره ساختمانی که در آن زندگی می کند و دیگری کارمند بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند. یکی از رازهای زندگیش این است که علیرغم آنچه که ظاهرش نشان می دهد، به طرز لاعلاجی (درمان ناپذیری) احساساتی و رمانتیک است. والدینش را در یک حادثه رانندگی از دست داده و به همین علت بسیار حساس است. منتظر یک مرد کامل یعنی همان شوالیه زره پوش (شاهزاده سوار بر اسب سفید) است که البته او را میابد اما در یک تاکسی. گرچه رادُلف مردی مودب، خوش تیپ و تحصیلکرده است اما
نمی تواند نیازهای احساسی تاتیانا را برآورده نماید. اسکار مردی کاملا متفاوت تر از آنچه که همیشه تاتیانا آرزو می کرد، است ولی کم کم که با او بیشتر آشنا می شود و شخصیت واقعی او را می شناسد، همه چی تغییر می کند. نیکل، دوست تاتیاناست که منشی بنگاه معاملات ملکی است.
رادُلف کاستاندا: ۳۸ ساله، از خانواده ای مرفه و باکلاس. از نوجوانی یاد گرفته است که برای دست آوردن آنچه که می خواهد به راحتی خواسته های دیگران حتی خانواده خودش را زیر پا بگذارد. او مصادق کامل مار تو آستین پرورش دادن (کلاغ رو بزرگ کن تا بعدش چشتُ در بیاره) است، چون حتی برای رسیدن به اهدافش، برادرش و پدرش را هم زیر پا گذاشته است. پول درآوردن برای او یک عادت بد شده به همین خاطر هم مدام در این فکر است که بیشتر و بیشتر پول در بیاورد. تاتیانا نماینده او است تا به جای او کارهای پنهانی و سریش را انجام دهد. برای همه نفرت انگیز است ولی سعی می کند وانمود کند شخصیت دیگری دارد. با جسیکا به تایتانا خیانت می کند.
جسیکا رُدریگز: ۲۵ ساله. با ظاهری فرشته وار و قلبی سنگی. به نظر شیرین ترین، بامزه ترین و خالص ترین زن دنیا می آید یا اینکه حداقل باعث شده است که اسکار در موردش اینطور فکر کند. بعد از اینکه اسکار بخت آزمایی را می برد، به او بیشتر توجه می کند. با دغل و حقه بازی هر آنچه را که می خواهد از اسکار
می گیرد. “اگر دلت می خواهد” متداول ترین عبارتی است که از آن استفاده می کند، ولی حقیقت این است که نه اسکار و نه هیچ فردی دیگری قادر نیست که به او “نه” بگوید، زیرا هیچ کس نمی خواهد با دادن جواب منفی به فرشته ای مانند او احساس گناه کند. او زن پول دوست، جاه طلب و حقه بازی است که در تمام کارها به دنبال نفع شخصی خود است.
هِنری یوناس: ۳۸ ساله. دوست بی قید و شرط اسکار. مردی خوب، حمایت گر و مهربان. او هم مانند اسکار عاشق میهمانی است ولی همسرش پاتیکو مانع او می شود. وقتی بین اسکار و همسایگانش اختلاف و مشکلی بوجود می آید، او میانجیگری می کند. از آنجایی که زندگی زناشویی اش دچار یکنواختی شده و خلق و خوی پاتیکو هم، کمکی به تغییر این یکنواختی نمی کند، دلش برای زندگی مجردی تنگ شده است. این وضعیت باعث شده صبر هِنری سرآید و از دست پاتیکو خسته شود، خانه را ترک
می کند تا به سراغ کارهایی برود که هیچوقت پاتیکو اجازه نمی داد آنها را انجام دهد. بعدها، با نیکل، منشی تاتیانا، آشنا و حسابی مجذوب او می شود. در ضمن هنری بخاطر شغلش که در دادگاه کار می کند، سبب افشای دروغ ها و دغل بازی های رادُلف می شود.
پاتیکو: ۳۰ ساله. از همان تیپ همسایه های پر شور و تشنج. چون فکر می کند اسکار روی هِنری تاثیر بد می گذارد، از او متنفر است. زنی تلخ و غیرقابل تحمل است که در یکنواختی زندگی زناشوییش گیر افتاده و نمی تواند راه حلی برای فرار از این بحران پیدا کند. هِنری تنها دوست پسر او بوده و او هیچوقت ادامه تحصیل نداده و یا کار نکرده زیرا تمام زندگیش را وقف دو فرزندش کاترین و دیبی کرد. ولی وقتی هِنری ترکش کرد متوجه شد که او هم باید برای خودش کاری انجام دهد و تغییر کند بنابراین شروع به کارکردن با پدرش به عنوان یک اپراتور تاکسی های تلفنی می کند. یک جریان عشقی با آلبرتو، همسایه اش، خواهد داشت، اما عشق واقعی او همیشه هِنری خواهد بود.
نیکل (منشی): ۲۵ ساله. در بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند و منشی مخصوص تاتیاناست. گرچه تاتیانا هیچوقت این را نمی خواست ولی به خاطر تنهاییش نیکل بیشتر دوست و محرم اسرار او بود تا منشیش. او تحت فشار کاری است. از آنجایی که تاتیانا زن باوقاری است او مجبور می شود در کارهای تجاری تاتیانا مداخله کند و بدین ترتیب از همه چیز او مطلع است. اولین کسی است که تشخیص می دهد اسکار و تاتیانا خیلی برای هم مناسبند و می خواهد به هر قیمتی که شده آنها را به هم برساند. نیکل به طرز باور نکردنی احساساتی است. شیرین، دوست داشتنی و باکره است. او و هِنری یک رابطه عاطفی خواهند داشت.
خانم روکا: ۶۰ ساله. مادر اسکار است. سرسخت، لجباز و مشکل ساز است. او از همه چیز و همه کس شاکی است. دیگر طاقت زندگی کردن با اسکار را ندارد، بنابراین به محض اینکه متوجه می شود پسرش بلیط بخت آزمایی را برده است، به سرعت او را از خانه بیرون می کند و مجبورش می کند که برای خودش یک آپارتمان در ساختمان “چشمه آبی” بخرد. او زن دنیا دیده و سرسختی است و از روی عشقی که به پسرش دارد مرتب سعی می کند پسرش را اصلاح کند. او در میابد که جسیکا او را بخاطر
خودخواهی ها و نفع شخصیش می خواهد. با تاتیانا کنار می آید و نگران است که نکند تاتیانا به اسکار صدمه بزند، اما با گذشت زمان، تسلیم می شود. در گذشته، خانم روکا و گرواسیو با هم رابطه داشتند و زمانی که دوباره همدیگر را می بینند این عشق دوباره شعله ور می شود. مجبور می شود این راز بزرگ را از اسکار پنهان کند.
آقای گراواسیو: ۶۰ ساله. صاحب شرکت تاکسیرانی که اسکار قبل از بردن بلیط بخت آزمایی در آن کار می کرد. برایش بسیار اهمیت دارد که همه موضوعات شفاف باشد و معتقد است که نباید کار را با دوستی قاطی (درآمیخت) کرد. قلب مهربانی دارد و همیشه مراقب اسکاری است که فکر می کند راهش را در زندگی گم کرده است. از طرفی هم چون پسر روکا است که در گذشته با او رابطه داشته است، احساس خاصی نسبت به او دارد. چون پول زیادی دارد به همسایه ها قرض می دهد. به علاوه هر وقت که اسکار دچار مشکل می شود، گراواسیو به او کمک مالی می کند، غافل از اینکه این خون مشترک آنهاست که آنها را به یکدیگر نزدیک می کند.
آلفونزو ماریا “پوچو” کراس (همسایه): ۴۵ ساله. او از تبار (ثمره) یک خانواده معمولی است*راستش اینو نمی تونیم بگیم چون پدرش یک سناتور و سیاستمدار بوده.، یک مکانیک ساده آلمانی که به خاطر آلمانی بودنش، احساس برتری نسبت دیگران می کند. ترفندها و ارتباطاتش را از پدر مرحومش که یک سناتور و سیاستمدار بود، به ارث برده است. پوچو یک سیاستمدار فاسد است که از نفوذ خودش برای گرفتن قراردادهای بزرگ مملکتی استفاده می کند. اما در حال حاضر از نظر مالی وضع خوبی ندارد چون تحت بازپرسی یک کلاهبرداری است. اما هنوز تظاهر می کند که خیلی ثروتمند است. او حساس می کند هنوز نوجوان است و سعی دارد دختران جوانی مانند تاتا را که می دانند پوچو می تواند از نفوذش برای استخدام آنها در هر کاری که می خواهند، استفاده کند، اغفال می کند. اسکار هم با فهمیدن رازهای پنهان او سعی می کند او را از ساختمان بیرون کند. همسرش سارا بچه می خواهد ولی او نمی خواهد.
سارا کاروس (همسایه): سن نامعلوم. اما به نظر می رسد حول و حوش ۴۰ سال داشته باشد که البته خودش کاملا انکار می کند. سارا می خواهد یک فرزند داشته باشد و به همین خاطر مرتبا پوچو را تحت فشار قرار می دهد. چون مدافع اخلاقیات و رفتارهای خوب است، از اسکار متنفر است هر چند ته قلبش عاشق اسکار است و گرچه موفق نمی شود اما هر بار سعی می کند او را به رختخواب بکشد. سرانجام، در این مورد خاص، سارا از اسکار هوشیارانه تر عمل می کند و او را به دام می اندازد و با استفاده از هر شیوه ای و حتی رشوه دادن او را مجبور می کند معشوق او و مخصوصا پدر فرزندی شود که پوچو حاضر نیست به او بدهد، بشود.
لا “تاتا” کاماچو: مانکن تراز اول، خودنما و زیباست. او چاپلوس و سوء استفاده چی است. معشوقه پاچو و دوست سارا زن اوست. با ورود اسکار، تاتای زبل فرصت را در این میابد که کاری کند همسایه ها دوستش داشته باشند و جبهه ای علیه اسکار تشکیل میدهد و از مخالفان سرسخت او می شود، به شکلی که باعث می شود همسایه ها، اسکار را آزار دهند و دست از سر خودش بردارند. خوب البته با زیاده روی های اسکار، خیلی زود به هدفش می رسد و در نظر همسایگان، انسانی سالم و
بی ضرر جلوه می کند که مورد قبول همگان واقع می شود. از طرفی تاتا به اندازه کافی زیرک هست که بداند نگه داشتن اسکار در ساختمان به نفع اوست چون در غیر اینصورت خودش دوباره هدف حمله و اعتراضات همسایگان خواهد بود.
آلوارو ولز: دست راست رادُلف است و به خاطر شغلش در بنگاه معاملات ملکی، وکیل و معاون حقوقی شرکت، در همه خلاف کاری ها، رادُلف او را همراهی می کند. همکار تاتیاناست و با همدستی موریسو در ساختمان، رادُلف را از کلیه کارهایی که دوست دخترش انجام می دهد، مطلع می کنند. به خاطر عنوان شغلیش در شرکت، گمان می کند که مالک همه دنیاست و جوری با بقیه افراد رفتار می کند که گویی همه فقیرند. او گذشته ای ساده و فقیرانه دارند و با ازدواجش با کلاریتا وارد طبقۀ اجتماعی بالا شده است. به خاطر عقده حقارت و خودکوچک بینی که به واسطه گذشته حقیرانه اش دارد، از قدرتش به خصوص در مورد زیردستانش استفاده و حتی سوء استفاده می کند.
خانم کلاریتا ولز: پشت سر همه بدگویی و در کار همه دخالت می کند. او در مورد زندگی همه، همه چیز را می داند به جز این یک مورد که نمی داند و نباید بداند که همسرش به برنامه های بزرگسالان (۱۸+) معتاد است و به همین دلیل است که او را از خود دور می کند و برایش بهانه می آورد که تا دیروقت کار می کند. خانم کلاریتا از تاتیانا به خاطر اینکه همیشه به علت وجود او، مجبور است منشی رئیس هیات مدیره ساختمان بشود، متنفر است. خانم کلاریتا و لا تاتا دوستان خوبی برای همدیگر و جادوگران بدجنسی برای همسایه ها هستند. او با پسرش آلواریتو که با اسکار دوست می شود و از او دفاع می کند، دچار مشکل می شود.
لیگیا: دانشجوی دانشگاه است. از شهرستان آمده است و در بوگوتا تنها زندگی می کند. چند بار تا حالا رشته تحصیلی خود را تغییر داده و چند ترم هم افتاده است، خانواده و همسایگانش فکر می کنند او دختر با وقار و آرامی است. زیباست و از یک خانواده ثروتمند شهرستانی مزرعه دار و کشاورز می آید. برای اینکه معلوم نشود از کجا آمده حسابی پول در اختیار قرارش داده شده که در یکی از خاصترین محلات بوگوتا زندگی کند. خانواده اش به او افتخار می کنند و گمان می کنند که او دختر نمونه ای است. ذاتا” دختر خوبی است و به اندازه بقیه همسایه ها به اسکار سخت نمی گیرد. او یک رابطه عاطفی با آلواریتو خواهد داشت.
آلواریتو “جونیور” ولز: ۱۸ ساله. پسر خانواده ولز. جوان خوش برخوردی است که برخلاف نظر مادرش رفتار می کند. زمانی که اسکار به ساختمان آنها نقل مکان می کند، با او دوست می شود و در میهانی هایش شرکت می کند. وقتی مادرش به خاطر حمایت از اسکار از خانه بیرونش می کند، در آپارتمان لیگیا یک اتاق اجاره می کند و در آنجا می ماند. او همیشه از لیگیا خوشش می آمده و بعد از یک سری جریانات طولانی موفق می شود که با او رابطه عاطفی برقرار کند. جونیور دوست بی قید و شرط اسکار می شود. اسکار هم به مثل یک پدر به او محبت ها می کند، محبت هایی که خودش هرگز از پدرش ندیده بود. جونیور را به تماشای مسابقه فوتبال می برد، یادش می دهد که چگونه از طریق اینترنت چت کند و در مورد زنان نصحیت هایی به او می کند.