دسته گلی را که قبل از آمدن به فرودگاه خریده بودم در بغل می‌گیرم. بالاخره مسافران ایتالیا رسیدند. عمو کامران، زن عمو، و مهم‌تر از همه، دخترشان، گلنوش. خیلی وقت است منتظر رسیدن این لحظه هستم. خلاصه‌، دوشیزه افسانه‌های فامیل ما از راه رسید: گلنوش. چقدر دلم می‌خواست از نزدیک او را ببینم. حالا دیگر وقتش شده. خودم را آماده می‌کنم:

«خب روشنک خانم! فقط مواظب باش سوتی ندی. این گوی و این میدون»

چند قدم جلو می‌روم. مادر مشغول روبوسی با زن عموست. عمو، رؤیا را بغل کرده و بابا هم با گلنوش خوش و بش می‌کند.

ماتم می‌برد. یعنی واقعاً این گلنوش است! آخر چرا این شکلی؟

گلنوش یک مانتو آبی گشاد پوشیده و یک روسری بلند به همان رنگ سر کرده. ساده ساده.

نگاهی به خودم می‌اندازم. از سلیقه خودم خیلی خوشم می‌آید. پیش خود می‌گویم: «نه بابا! خودم خیلی اِی وَل دارم. طفلک گلنوش، سالهاست ایران نیومده؛ باورش شده این طرفها این ریختی می‌گردند. عیب نداره. حتماً احتیاط کرده. خیالش که راحت بشه صدتا مثل من رو درس می‌ده. هر چی نباشه، مدتهاست توی اروپا زندگی می‌کنه.

ـ روشنک؛ حواست کجاست؟ بیا اینجا دیگه!

صدای مادر، رشته افکارم را پاره می‌کند. به طرف عمو و خانواده‌اش می‌روم. دسته گل را به دست گلنوش می‌دهم و می‌گویم:

ـ خوش اومدید. خیلی دلم می‌خواست شما رو ببینم.

ـ ممنون از دسته گل قشنگت. من هم دلم می‌خواست شما رو ببینم.

دستم را به طرف گلنوش دراز می‌کنم تا با او دست بدهم. او دست مرا می‌فشارد. بعد با من روبوسی می‌کند.

پدر، ساک عمو را از او می‌گیرد و می‌گوید: خب داداش! زودتر بریم خونه مادر؛ که همه فامیل منتظرند. خیلی دوست داشتند بیان استقبال. اما چون خود شما راضی نبودید، نیومدند.

فوراً دست گلنوش را می‌گیرم و به سمت خودم می‌کشم: من و گلنوش، با هم می‌آییم.

سوئیچ پژو را در دست می‌گیرم و می‌گویم: بریم گلنوش جان.

گلنوش می‌گوید: چرا با بقیه نریم؟ تو خونه مادربزرگ، منتظرمون هستند.

ـ می‌ریم، منتها قبلش یه چرخی توی خیابونا بزنیم، تا کمی تهرون رو ببینی.

خدا خدا می‌کنم گلنوش «نه» نگوید. دیشب کلی التماس کردم تا بابا راضی شد امروز ماشین دست من باشد. خودش هم مجبور شد پراید دوستش را بگیرد؛ تا بدون وسیله نمانند. می‌خواهم برای ناهار، گلنوش را مهمان کنم.

دزدگیر ماشین را که می‌زنم، حس خوبی پیدا می‌کنم. وقت آن رسیده تا خودی نشان بدهم. نوار تکنو را می‌گذارم و صدایش را زیاد می‌کنم و آرام، از پارکینگ فرودگاه خارج می‌شوم.

ـ گلنوش نگاهم می‌کند و می‌گوید: کمربند نمی‌بندی؟

ـ باز یادم رفت. خوب شد گفتی؛ وگرنه جریمه می‌شدم.

ـ چه جالب! پس کمربند می‌بندی تا جریمه نشی!

ـ از حرفی که زده‌ام خجالت می‌کشم؛ اما به روی خود نمی‌آورم. صدای ضبط را بیشتر می‌کنم.

ـ روشنک جان! بهتر نیست صداش رو کم کنی؟

ـ ببخش. حواسم نبود تو هنوز خستگی راه از تنت بیرون نیومده.

ـ خستگی که نه. اما می‌دونی... تو این فضای کوچیک، با این صدای بلند، اعصاب آدم بدجوری به هم می‌ریزه. منظورم همون آلودگی صوتیه.

ـ حالا که این طور شد، برات یه نوار می‌ذارم که احساس کنی تو ابرها پرواز می‌کنی.

سریع یک نوار خارجی در می‌آورم و توی ضبط جا می‌دهم.

کمی جلوتر، ترافیک می‌شود. دنده را خلاص می‌کنم. گلنوش مردم را نگاه می‌کند. چشمم به آینه ماشین می‌افتد. شال سی سانتی را که به زحمت روی سرم مانده، کمی عقب‌تر می‌دهم. عینک آفتابی را از روی چشمم بر می‌دارم و در آینه، خودم را نگاه می‌کنم. خط چشم، خط لب. گوش شیطان کر، همه چیز مرتب است. گلنوش هنوز بیرون را نگاه می‌کند. نور خورشید روی صورتش افتاده. اثری از هیچ رنگ و روغنی روی صورتش دیده نمی‌شود. حتی رد یک خط باریک.

ـ می‌بینی گلنوش جون! زندگی توی ایران، یعنی تلف کردن عمر.

بر می‌گردد و با تعجب مرا نگاه می‌کند:

ـ تلف کردن عمر؟

ـ آره دیگه. همین معطلی تو ترافیک.

می‌خندد و می‌گوید: خب، این عادت تمام شهرهای بزرگه. مختص تهران هم نیست. حالا می‌خوای منو کجا ببری؟

ـ یه کم دیگه صبر کنی، می‌رسیم.

ظهر می‌شود. صدای اذان از بلندگوی مساجد شنیده می‌شود. گلنوش چشمانش را می‌بندد و آرام، جملات اذان را تکرار می‌کند. نگاهش می‌کنم. نمی‌‌دانم منظور او از این کار چیست.

ـ روشنک جان! می‌تونم یه خواهشی بکنم؟

ـ خواهش می‌کنم.

ـ لطف کن این ضبطو خاموش کن.

ـ آخه چرا؟ این نواری که گذاشتم، اِندشه.

ـ آخر چیه؟

ـ خب، خیلی آدمو آروم می‌کنه. اصلاً آدم مشکلاتشو فراموش می‌کنه.

ـ