باید ناخن هایم را کوتاه کنم
نشسته روی کاناپه و روزنامه می خواند . صدایش می کنم؛ دوباره صدایش می کنم.برمی گردد. "بیا اینا رو پوست بکن تا من غذا رو روبه راه کنم." اه و اوه می کند. می دانم سخت است و چرک، و بعضی هایش خراب و لزج.بلند می شود و می نشیند کنارم.لبخند می زنم. می گوید :"برو دیگه." بلند می شوم و آبکش را توی سینک می گذارم . قابلمه را برممی گردانم توی آبکش. می گویم:" شاید بهتر بود پاک کرده بخرم.جوابم را نمی دهد.می دانم که عالیه خانم باقالاها را با چاقو نصف می کند و او دوست دارد لپه هایش درسته باشد و صفورا خانم هم کثیف است . رخت آویز را باز می کنم و دکمه ی ماشین را می زنم.در گردش را باز می کنم و لباس ها را در می آورم. عرق گیر سفید آبی شده. _ باز شورت و شلوارت رو باهم در آوردی؟ _نه چطور؟ عرق گیر را نشانش می دهم." خوب حالا یه دونه آبیش رو هم دارم." لباس ها را آویزان می کنم. پیراهنش را به چوب می کنم و به میل پرده ی حمام آویزان. می نشینم و دست می کنم توی کاسه و مشتی باقالا بر می دارم.درشت ها را برایش جدا می گذارم تا از آن بو گندو ها بپزم برایش که گلپر بزند و سرکه و بخورد.این یکی خیلی ریز است باز گوشت و پوست را با هم می کنم. این باقالای یک سال است.باید ناخن هایم را کوتاه کنم.صدای ناخن گیر را می شنود حتما که می گوید :"چه کار می کنی؟" " دیروز تا گچ گرفتم دستم ، ناخنم کشید به تخته.خیلی بلند شده بود." ته پیاز را می کنم می کنم و رنده می کنم.کناره دستم را رنده می برد.دستم را به دهانم می برم تندی پیاز دهانم را می سوزاند.دماغم را بالا می کشم.دستم را زیر شیر می گیرم.می گوید:"تمومش کن ،چشمم سوخت." توی ماهیتابه روغن می ریزم. باقالا پوست می کند و نگاهم می کند زیادی نریزم.سرش را تکان می دهد:" خیلی خوب، زیاد شد. " "پف..." "مشکلیه ؟؟" " نه!!" ماهیتابه را روی گاز می گذارم و کبریت می زنم.گوجه فرنگی ها را چهارقاچ می کنم و همین که گوشت خودش را بگیرد ، کنارش می چینم. دوباره می نشینم و باقالا پوست می کنم.بلند می شود دستش را می شوید. دوغ درست می کند ؛نعنا هم تویش می ریزد. "خوابم می گیره که، اونوقت باقالا ها خشک می شه..." "خب نخور..." آخرین دانه ی باقالا را پوست می کنم و همه را بسته بندی می کنم، می گذارم توی فریزر.بشقاب می دهد دستم تا برایش برنج بکشم و کباب بگذارم. نشسته و اخبار نگاه می کند،که چه می دانم مرغ گران شده و رئیس جمهور فلان جا مرده.مدام هم مرا صدا می زند:" می بینی؟ ...... شنیدی چی گفت؟" از بالای عینک نگاهش می کنم و سرم را که پایین می اندازم،دوباره باید نمره های ورقه را جمع بزنم و باز هم نیم نمره اشتباه می کنم.شاید هم برگه اش بیست و پنج صدم کم می آورد.برگه ها را جمع می کنم و نمره ها را لیست.می نشینم کنارش.سرم را می گذارم روی سینه اش و بو می کشم.صورتم را روی سینه اش می کشم و بینی ام را به چانه اش نزدیک می کنم.هیچ بویی نمی دهد... دست می کشد روی دستم و تا دستم را حلقه ی دستش کنم، دستش را عقب می کشد.سرم را بلند می کنم و می گوید :" کرم بزن به دستت." روی تخت می نشینم و به دست هایم نگاه می کنم . به انگشت های بریده و زخم ناخن های از بیخ گرفته ...ساعت را کوک می کنم که بیدار شوم و پیراهنش را اتو کنم. دراز می کشم و سرم را توی نرمی بالش فرو می کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:47 توسط نادیا
|