خانه ی قبلی مان پنجره اش رو به حیاط باز می شد  فقط می شد دیوار خانه ی روبرو را دید و زن همسایه را که رخت های شسته را آویزان می کرد.

  مامان می گوید : " اینجا روبه پنجره ظرف شستن لذت داره. ساعت ها بایستی و نگاه کنی که خورشید از این طرف بیاد و از اون طرف بره و چراغ های خاموش خانه روشن بشه." شب ها چراغ های ساختمان روبرویی خاموش است." گاهی چراغ طبقه ی سوم روشن می ماند." این را مامان گفته بود ف که پدر گفت : "بیا کنار ، انقدر پشت پنجره واینسا. "

  پدر پنجره ها  ار دوست ندارد . نور را چرا ، اما دوست ندارد کنار پنجره بایستد و بیرون را نگاه کند؛ دوست ندارد ماهم بایستیم. می گوید ، مار می بینند. پنجره های ما دید ندارد. پدر می گوید:" پرده ها را بکش و مامان همیشه پرده ها را کنار می زند.

  پرده را کنار می زنم . پسر همسایه کیف به دست سر کوچه پیدایش می شود. می آید و به من نزدیک      می شود و من برایش دست تکان می دهم. مرا نمی بیند.

  به اصرار پدر برای آشپزخانه پرده خریدیم. اما مامان هیچوقت پرده را نکشید؛ گفته بود: " بذارین نور بیاد تو . چیه آدم خفه می شه... اینجا دو تا آدم می بینی دلت وا می شه." و پدر گفته بود: " دلت گشاد نشد؟ "

  پشت پنجره می ایستادم. مادر می رفت خرید و من نگاهش می کردم. آن سر کوچه می ایستاد  و عینک دودی اش را می زد و طره ی بلوند موها را مرتب می کرد.با سرایدار ساختمان روبرو هم حرف می زد.

  مامان رو  به پنجره ظرف می شست. صدای تصادف را شنیدم  و صدای شکستن بشقاب را .مامان ایستاده بود و  نگاه می کرد.دستش را گذاشته بود لبه ی سینک و خودش را کشیده بود طرف پنجره . گفت:" مهندسه! اینکه مزدا جدیدشه!؟ "  گفتم :"خوبی؟ " جوابم را نداد. کنارش ایستادم. مهندس شرکت روبرو بود. همان که کت و شلوار می پوشد  و کراوات های خوش رنگ می بندد. مامان گفت :"  مرتیکه پیرهنش رو پاره کرد!!!" منشی شرکت از ماشین پیاده شده بود.البته مامان گفته بود:" منشی شرکته ، اما کارهای حسابداریشون رو هم انجام می ده." که پدر گفته بود :" به تو چه ؟ "  منشی دست های مهندس را گرفته بود و  با راننده ی آن یکی ماشین حرف می زد. گاهی دستش را تکان می داد بعدهم دکمه ی پیراهن مهندس را بست  و نشاندش توی ماشین . مامان گفت زنیکه ی....کثافت. بی همه چیز." خانم منشی خودش نشست پشت فرمان و رفتند.مامان به من گفت :" تو اینجا چه غلطی می کنی؟ برو جارو رو بیار." بعدهم دستش را آب کشید و کف ها را شست.خم شد و تکه های شکسته ی بشقاب را برداشت.

   جارو را که جا به جا کردم، رفتم توی آشپزخانه. مامان نشسته بود زیر هداکش سیگار می کشید. گریه می کرد و پارچه ی دامن مشکی ار توی دستش مچاله. فکر کنم بشقاب مال همین سرویس جدیدی است که خریده بود.

  آمدم توی اتاق و پرده را کنار زدم .پسر همسایه نبود . یعنی آمده بود و رفته بود و من ندیده بودمش. حتما موها را ژل زده بوده ، پسبانده بوده به سرش. پندتایی را هم سیخ کرده بوده . فردا زودتر می آیم ،شاید ببینمش.