برش‌‌‌هاي ريز و درشت خبرهايي كه از آسمان مي بريد و اين طرف و آن طرف پخش مي كرد. شاخه‌‌‌هاي پر و خالي گنجشك‌‌‌ها و نرمي صداي جيرجيرك‌‌‌هايي كه از لا به لاي برگ‌‌‌ها و سوراخ ديوارها به سختي شنيده مي شد. سماور ‌‌‌مي رفت تا تن به گرمي شعله‌‌‌هاي آبي بدهد و دستاني كه خش خش آخر جارو را روي ايوان با دقت روي بندانگشت ها و خطوط زبرش جابجا مي كرد. مادربزرگ كلاغي روسريش را به باد داد و دستانش در امتداد بلندترين شاخه ي توت شيرين شد و برگشت. پسر جوان همسايه بود كه براي دختر نوجوان همسايه يواشكي مي‌‌‌گفت اگه چشمات بگن آره و هيچ كس نمي دانست چرا او هميشه همين يكي دو تا آهنگ را مي خواند با چشم هايي كه در اوج بي اعتنايي زل مي زد به آسمان و پاهايي كه روي تخت چوبي دراز مي كرد و فقط دختر نوجوان همسايه بود كه معني اين همه بي اعتنايي را مي‌‌‌فهميد و او كه منتظر مي ماند تا فانوس با مهرباني برايش چاي بياورد وقتي خودش را لوس مي‌‌‌كرد و به جاي مامان مي گفت، فانوس باز كجا رفتي؟! چايت پس چي شد؟! و فانوس كه دل ضعفه ي شنيدن صداي پسر را با دلخوري نگاه مي كرد، من كه مي دانم چته؟! صداي نفس هاي سنگين باد روي گونه هاي پير خانه و نشستنش لبه ي حوض تا چاق كردن نفسي تازه و دسته موهاي سفيد مادربزرگ و سياه و سفيد مادر كه مي ريخت روي پيشاني. رفت و آمد تمام نشدني مورچه ها و اين ذره ذره هايي كه مدام جابجا مي شدند.
صداي خاكستري با سايه اي روي شهر، سرهايي كه بلند مي شوند، توپ در كوچه تنها مي ماند، نارنجي پخش مي شود، هراس شتابان و اعصابي كه درد او را كش مي‌‌‌دهد، شهري در انفجار صدا و بوي تند حجم‌‌‌هاي سربي ، بارش رنگ هاي سفيد. خاكستر نرم روي پلك ها ، آهنگ قطع مي شود، فانوس هاي خاموش را بايد بااحترام به گوشه اي قهوه اي برد و گذاشت تا راحت بقيه ي روزها و شب هايشان را بخوابند. حوض خاطره ي چك چك شيرآب را در گره ي تند دست هاي باد و سايه اي كه سنگيني اش براي پيكر او زياد است حفظ مي كند. گنجشك ها جايي براي نشستن پيدا مي كنند و قيچي سياه كلاغ هاست كه هنوز تكه تكه ابر مي بُرد با آسمان، گريه و خاكستر روي پلك ها و مي پاشد اين طرف و آن طرف شهر. اين هم تمام مي شود. خاطره‌‌‌اي براي پريشاني خواب‌‌‌هايي كه بعداً خواهي ديد.
تقريباً همه هستند، چند تكه ابر در آسمان، زيرانداز حصير، صداي گرومب گرومب يك توپ پلاستيكي جديد، چند پسر بچه، دخترهايي با عروسك در دست، درختي كه دارد بزرگ مي شود، حوضي كه تازه نقاشي شده، پسر همسايه اي كه زير لب براي دختر همسايه.... زندگي زير سايه‌‌‌ي مرگ
ظاهراً خدا يادش مي رود داستان ها را تمام كند
يكي بود يكي نبود، تقريباً همه خواهند بود .....