سنگسار تابستان

نیمه‌ی تابستان تورنتو، نشسته روی صندلی کافه‌ای خیابانی، مات روبرویش را نگاه می‌کند. حاشیه‌ی جدول پیاده‌روی خیابان دراز، زیر نورماه تمام، مردی مست قیقاج می‌رود و تلوتلوخوران پیش می‌آید و پیش می‌آید و پیش می‌آید
ادامه نوشته

الاغ مرده

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
ادامه نوشته

سارا ...

زنگ تلفن براي بار سوم توي سرم مي‌پيچيد. مرد آفتاب سوخته‌ايي كه پيش‌خدمت مشروب‌خانه است گوشي را توي دستش نگه مي‌دارد و صدا مي‌زند « خانم! » و دختري كه با تاپ صورتي رنگ‌اش روبرويم ايستاده است مي‌گويد« ببخشين، با من كار دارن».
ادامه نوشته

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

   

ادامه نوشته

دستان سينه

داستان سک س ضربدري
داستان خاله داستان کردن زن عمو
داستان مامان و تعميرکار
داستان....
اينا رو کي مينويسه چرا مينويسه براي کي مينويسه
کي نوشتنش که معلومه

ادامه نوشته

داستان مرد ايراني داستان زن ايراني

کجايند مردان بي ادعا


داستان تلخ کشور ما داستان بي ارادگي و سستي خودمونه


سي سال  از انقلاب ميگذره ولي امروز ما کجاييم؟؟؟


قبل از انقلاب شاه ميخواست فساد ايجاد کنه که مردم متوجه نشن توي مملکتشون چه خبره، امروز کي ميخواد؟

ادامه نوشته

منو بکن از دنيا داستان منو زندگيم

تو هم فکر منو بکن ببين شايد يک درصد احتمال داره من درست بگم يا نه


داستان از اينجاست


بعضيا ميگن
بهتره تا بري خونه خالي گير بياري و...


ولي من ميگم مگه فقط همين دوتا راه حل هست


ادامه نوشته

داستان ديدن عکس و خوندن داستان

ادامه داستان قبلي


داستان هاي که خوندي داستان هايي که يه عده نوشتن يه جايي بايد به کار بياد ديگه


کجا از اينجا بهتر


حالا اين خيال و اين بد بختيا به اينجا ختم ميشه يا نه باشه در قسمت بعد


اين داستان ادامه دارد....


ادامه داستان اينجاست


ادامه نوشته

داستان سينه

داستان سينه و داستان کردن و داستان زن و
داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام

رو خوب خونده بود

آروم اومد نشست رو تخت دلش آروم نميشد


يه چيزي کم داشت هي داشت با خودش ور ميرفت


ادامه نوشته

داستان عمو ابراهیم و اون مشتری خانوم

عمو ابراهیم یکی از اون پیرمردهایی بود که هر جوونی رو سر حال می آورد.

اختلاف سنش با کوچکترین برادرش که می شد پدر من، حدود 23 سال بود. شاید حدود 80 سالش بود و عملا” برای منی که هیچوقت پدربزرگم رو ندیده بودم، نقش پدر بزرگ رو بازی می کرد.

نه تنها من که با عمو ابراهیم این نسبت رو داشتم، بلکه همه بچه های محل “عمو” صداش می کردند.
خیلی خاکی و با معرفت بود اما علاوه بر نقاط مثبت خیلی زیادی که داشت، چند تا هم اخلاق بد داشت که بعضی وقتها آزار دهنده بود!

ادامه نوشته