داستان ديدن عکس و خوندن داستان
اين که فکر و خيالش اين همه کيف داشت ديگه واقعيش چقد حال ميده!!!
اين عکس باحالي که از دختر لختي و ناز ديدي تموم رگ و پيوندات رو شل کرد نميشه که ديگه نبيني نميشه که....
اين جوري ميشه که پاميشي با دوسه تا از بروبچ ميري تو خيابون و همون چيزايي که فقط خونده بودي رو ميخواي با دو چشم مبارک ببيني!!!!
تو فلان داستان خونده بودي که بهمان دختر فلان قسمت از بدنش اون جوري بود و پسره چقد با اين کمال بي بديل سرکار علييه حال کرده بود
با خودت ميگه خوب منم بگردم ببينم کدوم دختر از اين محاسن داره !!!
تمام حواس پنج گانت رو توي چهار تا چشمت (دوتاش قرضيه) جمع ميکني و ....يا علي
حالا نبين کي ببين
بچه ها بچه ها اونا نيگا.....
قراربود داستان کردن زن دايي و... رو بخوني که به اينجور کارا نرسي
قرار بود بشيني عکس لخت دختر مردم رو ببيني و بري توي خلوت خودت جلق بزني که کاري به دختراي هم وطن(!!!!) خودت نداشته باشي
پس چي شد
اين که برعکس از آب در اومد
داستان از همون اولش هم همين جوري قرار بود بشه
فکر نکردي با خودت اون جماعتي که رفتن و کردن و بردن و خوردن مگه مرض دارن بيان وقت بزارن پول بزارن اينا رو بنويسن که تو بخوني استمنا کني و دنبال دختر مردم نيوفتي!!!
نه فدات شم
نوشتن که بخوني و استمنا کني و معتاد بشي و باز بخوني و بخوني و ياد بگيري و در عمل انجام بدي
تا حرمت اين کارا شکسته بشه تا اونا راحت تر بتونن کاراشون رو ببکن
رفته بودي سر کوچه داشتي دختر همسايه رو ديد ميزدي با بروبچ ولي سر کوچه بغلي رو هم نگاه کردي که خواهرت داشت ميومد يا نه!!!!
داستان باز هم به همين سر کوچه وايسادن ختم نميشه
اين داستان ادامه دارد