داستان سينه
تصميم خودشو گرفت بلند شد رفت تو وبلاگش
شروع کرد..........
داستان من و مامان.........داستان سينه و داستان کردن و داستان زن و داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام........خلاصه ....
من خيل تو کف اونجاش و اون جاش بودم........
يه روز که ....خونه نبود زنگ زدم........
....
.........
................
..........................
اون رفت و منم بعداز چند دقيقه......
خلاصه يه خالي بنديه حصابي کرد و دلش آروم که نشده بود هيچ حالا تازه ميخواست بره سراغ عکسهاي.......
راستي
فکر نمي کني وقت اين شده باشه که توبه کني؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:47 توسط نادیا
|