تصميم خودشو گرفت بلند شد رفت تو وبلاگش


شروع کرد..........


داستان من و مامان.........داستان سينه و داستان کردن و داستان زن و داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام........خلاصه ....


من خيل تو کف اونجاش و اون جاش بودم........


يه روز که ....خونه نبود زنگ زدم........


....


.........


................


..........................


اون رفت و منم بعداز چند دقيقه......


خلاصه يه خالي بنديه حصابي کرد  و دلش آروم که نشده بود هيچ حالا تازه ميخواست بره سراغ عکسهاي.......


راستي


فکر نمي کني وقت اين شده باشه که توبه کني؟؟؟؟