داستان دختر شوهر دادن حاج خانوم
سر میز که یک کمی شیبه به میز مذاکره شده بود، نشستیم و حاجخانوم در فکر فرو رفت و آهسته و بااحتیاط شروع کرد: «شما یه کاری برِ من انجام میدین؟»
«چی هست؟»
«اول بگین میکنین تا بگم چیه! شما میتونین!»
«دِ... حاجخانوم نمیشه که! من باید بدونم چیه!»
«خب شما بگین انجام میدین!»
گفتم این دیگه چه جور کاریه که اگه من انجام ندم بد میشه؟
«آخه چیزی رو که نمیدونم که نمیتونم بگم. شما بگین چیه اگه تونستم انجام میدم.»
«شما میتونین!»
«راستش... من یه دختر هیژدهساله تو ایران دارم. خواستم شما باهاش ازدواج کنین. اصلاً هم لازم نیس با هم مثل زنوشوهر باشین. اونو بیارین اینجا. اون میاد تو خونۀ من اصلاً هم کار به کار شما نداره. شما هم تو خونۀ خودتونین!»
«خب آخه حاجخانوم این دیگه چه جور زنوشوهری میشه؟ خب الان هم اون تو خونۀ خودشه، من هم تو خونۀ خودم! دیگه ازدواج نداره که!»
«میخوام بیاد اینجا پیش خودم باشه! شما میتونین اونو بیارین!»
«واسه چی میخواین بیارینش؟ اینجا هم که همچین جایی نیس. بذارین همون جا باشه!»
«آخه میخوام پیش خودم باشه! به شما هم هیچ کار نداره! اون تو خونۀ خودشه شما هم تو خونۀ خودتونین!»
«آخه این دیگه چه جور ازدواجیه؟ همه اول ازدواج میکنن بعدش میگن طلاق. شما از همین اول میگین به هم کار نداشته باشین؟»
«من میگم ازدواج انسانی بکنین! یعنی برِ رضای خدا این کارو بکنین! بعد که اومد بعد از مدتی جدا بشین. مثل کسای دیگه.»
«خب اون وقت من مرد زنبهطلاق میشم. هر جا برم خواستگاری میگن تو اگه زننگهدار بودی همون اولی رو نگه میداشتی!»
«نه. چرا؟ شما واسه رضای خدا یه کاری رو کردین.»
«آخه ما که نمیدونیم رضای خدا چیه! بعد که من بخوام ازدواج کنم، میگن یه بار زن گرفتی!»
«شما میگین ازدواج انسانی کرده بودین، همین. تازه از کجا میفهمن؟»
«چرا. هر کی بخواد ازدواج کنه یه مرکز تو ایران هست که ثبت میکنه، دوباره که بخوای زن بگیری، باید از اون جا کاغذ ببری.»
حاجخانوم تازه یه تکانی خورد و در فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: «پس فراموش کنین! فکر نکنین این همسایتون ازتون میخواد یه کاری براش انجام بدین! قضیه تموم شد.»
«قضیه تموم... ولی واسه چی؟ خب چرا اینقدر اصرار دارین اونو بیارین؟»
«آخه... میدونین چیه... من مسجد که میرم یه پسر آلمانی میاد اونجا. مسلمون شده. ما که مسلمون واقعی نیستیم. مسلمون واقعی کسییه که خودش این دینو پیدا و انتخاب کرده باشه. ما چون پدرومادرمون مسلمون بودن، مسلمون شدیم. مسلمون واقعی همین کافرها هستن که مسلمون شدن. من آرزوم اینه که دخترمو بدم به اون.»
«خب با خودش صحبت کنین دیگه. اون میخواد بگیره خودشم بیاره. به من چی کار داره؟»
«آخه اگه الان بهش بگم، میگه نمیخوام. ولی بعد از اینکه اونو بیارم خودم درستش میکنم!»
با همۀ این حرفها، پیش از این صحبت ما تموم شده بود و قرار شده بود من همه چیز رو فراموش کنم! البته حاجخانوم از من قول نگرفته بود که به کسی نگویم.
چند روز بعد، پیش دروهمسایه نشسته بودم و حرف افتاد، شروع به بازگوییِ این داستان کردم، به "دختر حاجخانوم" که رسیدم، زن همسایه که هنوز نمیدانست مسئله چیست، یکدفعه گفت: «همون دخترش که معلوله؟»
«معلوله؟»
«حاجخانوم به من گفته یه دختر هیژدهساله داره که معلوله و خیلی براش ناراحته. میخواد بیارَش اینجا پیش خودش.»
«به به! بیخود نبود هی میگفت کار به کار شما نداره!» دوباره دنبالۀ داستانو گفتم و رسیدم به اون آلمانی که مسلمون شده. یک دفعه شوهرش پرید وسط و گفت: «همون جاسوسه رو میگه؟»
«جاسوس؟»
«گناهشو نباید شست. ما نمیدونیم. خودش میگه مسلمون شده.»
«پس تو میشناسیش؟»
«همه میشناسنش. مگه اینکه یکی اصلاً پاشو تو مسجد ایرونیها نذاشته باشه! گاو پیشونی سفیده. تیپش هم به جاسوسا میخوره.»
«چند سالشه؟»
«حدود چهل.»
چند روزی گذشت. همین همسایه رو وسط راه دیدم. طرفم آمد و گفت: «راستی اون آلمانیه بود که میرفت مسجد... جاسوس واقعی دراومد. ثابت شده!»
«ماشالله به حاجخانوم!»
«واقعاً هم! از چند نظر هم ماشاالله!»
*
«چی هست؟»
«اول بگین میکنین تا بگم چیه! شما میتونین!»
«دِ... حاجخانوم نمیشه که! من باید بدونم چیه!»
«خب شما بگین انجام میدین!»
گفتم این دیگه چه جور کاریه که اگه من انجام ندم بد میشه؟
«آخه چیزی رو که نمیدونم که نمیتونم بگم. شما بگین چیه اگه تونستم انجام میدم.»
«شما میتونین!»
«راستش... من یه دختر هیژدهساله تو ایران دارم. خواستم شما باهاش ازدواج کنین. اصلاً هم لازم نیس با هم مثل زنوشوهر باشین. اونو بیارین اینجا. اون میاد تو خونۀ من اصلاً هم کار به کار شما نداره. شما هم تو خونۀ خودتونین!»
«خب آخه حاجخانوم این دیگه چه جور زنوشوهری میشه؟ خب الان هم اون تو خونۀ خودشه، من هم تو خونۀ خودم! دیگه ازدواج نداره که!»
«میخوام بیاد اینجا پیش خودم باشه! شما میتونین اونو بیارین!»
«واسه چی میخواین بیارینش؟ اینجا هم که همچین جایی نیس. بذارین همون جا باشه!»
«آخه میخوام پیش خودم باشه! به شما هم هیچ کار نداره! اون تو خونۀ خودشه شما هم تو خونۀ خودتونین!»
«آخه این دیگه چه جور ازدواجیه؟ همه اول ازدواج میکنن بعدش میگن طلاق. شما از همین اول میگین به هم کار نداشته باشین؟»
«من میگم ازدواج انسانی بکنین! یعنی برِ رضای خدا این کارو بکنین! بعد که اومد بعد از مدتی جدا بشین. مثل کسای دیگه.»
«خب اون وقت من مرد زنبهطلاق میشم. هر جا برم خواستگاری میگن تو اگه زننگهدار بودی همون اولی رو نگه میداشتی!»
«نه. چرا؟ شما واسه رضای خدا یه کاری رو کردین.»
«آخه ما که نمیدونیم رضای خدا چیه! بعد که من بخوام ازدواج کنم، میگن یه بار زن گرفتی!»
«شما میگین ازدواج انسانی کرده بودین، همین. تازه از کجا میفهمن؟»
«چرا. هر کی بخواد ازدواج کنه یه مرکز تو ایران هست که ثبت میکنه، دوباره که بخوای زن بگیری، باید از اون جا کاغذ ببری.»
حاجخانوم تازه یه تکانی خورد و در فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: «پس فراموش کنین! فکر نکنین این همسایتون ازتون میخواد یه کاری براش انجام بدین! قضیه تموم شد.»
«قضیه تموم... ولی واسه چی؟ خب چرا اینقدر اصرار دارین اونو بیارین؟»
«آخه... میدونین چیه... من مسجد که میرم یه پسر آلمانی میاد اونجا. مسلمون شده. ما که مسلمون واقعی نیستیم. مسلمون واقعی کسییه که خودش این دینو پیدا و انتخاب کرده باشه. ما چون پدرومادرمون مسلمون بودن، مسلمون شدیم. مسلمون واقعی همین کافرها هستن که مسلمون شدن. من آرزوم اینه که دخترمو بدم به اون.»
«خب با خودش صحبت کنین دیگه. اون میخواد بگیره خودشم بیاره. به من چی کار داره؟»
«آخه اگه الان بهش بگم، میگه نمیخوام. ولی بعد از اینکه اونو بیارم خودم درستش میکنم!»
با همۀ این حرفها، پیش از این صحبت ما تموم شده بود و قرار شده بود من همه چیز رو فراموش کنم! البته حاجخانوم از من قول نگرفته بود که به کسی نگویم.
چند روز بعد، پیش دروهمسایه نشسته بودم و حرف افتاد، شروع به بازگوییِ این داستان کردم، به "دختر حاجخانوم" که رسیدم، زن همسایه که هنوز نمیدانست مسئله چیست، یکدفعه گفت: «همون دخترش که معلوله؟»
«معلوله؟»
«حاجخانوم به من گفته یه دختر هیژدهساله داره که معلوله و خیلی براش ناراحته. میخواد بیارَش اینجا پیش خودش.»
«به به! بیخود نبود هی میگفت کار به کار شما نداره!» دوباره دنبالۀ داستانو گفتم و رسیدم به اون آلمانی که مسلمون شده. یک دفعه شوهرش پرید وسط و گفت: «همون جاسوسه رو میگه؟»
«جاسوس؟»
«گناهشو نباید شست. ما نمیدونیم. خودش میگه مسلمون شده.»
«پس تو میشناسیش؟»
«همه میشناسنش. مگه اینکه یکی اصلاً پاشو تو مسجد ایرونیها نذاشته باشه! گاو پیشونی سفیده. تیپش هم به جاسوسا میخوره.»
«چند سالشه؟»
«حدود چهل.»
چند روزی گذشت. همین همسایه رو وسط راه دیدم. طرفم آمد و گفت: «راستی اون آلمانیه بود که میرفت مسجد... جاسوس واقعی دراومد. ثابت شده!»
«ماشالله به حاجخانوم!»
«واقعاً هم! از چند نظر هم ماشاالله!»
*
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 0:30 توسط نادیا
|