داستان دختر کور
يك روز كسي چشمهايش را به او دادو سپس او توانست همه جا رو ببيند جز دوست پسرش .دوست پسرش ازش خواست :حالا تو مي توني همه جا رو ببيني با من ازدواج مي كني؟دختر شكه شد وقتي دييد دوست پسرش هم كور است. و او قبول نكرد كه با پسر ازدواج كند.دوست پسرش رفت با چشمان خيس و گفت عزيزم مواظب چشماي من باش !
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 0:13 توسط نادیا
|