داستان مامان من
حالا ديگرمي دانم چرا بعضي از آدمها ، از آسمان به زمين مي افتند و زنده
مي مانند ويا چرا بعضي از آدمها كه فكر مي كني براي هميشه رفته اند، بر مي گردند و مثل گذشته زندگي مي كنند. تمام اين چيزها را ديده بودم ولي نمي دانستم چرا. اما حالا مي دانم كه همه چيز توي دنيا شدني است، حتي توي خواب و يا وسط دل آسمان. مثل آن روزي كه يك معجزه را از نزديك ديدم؛ زني از آسمان افتاد زمين، جيغ كشيدم و چشمانم را بستم، ياد خوابهاي ترسناكم افتادم ولي آن زن، برعكس خوابهايم حتي يك خراش هم برنداشت، بلندشد، خودش راتكاند، به مردم اطرافش نگاه كرد، لبخندي زد وراه افتاد. توي آن خيابان شلوغ فقط من بودم كه مبهوت به او نگاه مي كردم. انگار هيچ كس نديد كه آن زن ازبالا پرت شد پايين. برايشان عادي بود و يا نمي خواستند باور كنند كه يك معجزه ديدند.
اما معجزه فقط بعضي وقتها اتفاق مي افتد، چون در مورد آن مردي كه
شيشه هاي ساختمان بلندي را پاك مي كرد اتفاق نيفتاد. آن مرد از بالاي ساختمان پرت شد پايين. اين بار چشمانم را نبستم، جيغ نكشيدم، مطمئن بودم بلند مي شود، لبخند مي زند، خودش را مي تكاند و مي رود. ولي آن مرد جلو چشمهاي من متلاشي شد، درست مثل خوابهاي سياهم كه هيچ معجزه اي در آن رخ نمي دهد. مردم فرياد مي كشيدند، ترسيده بودند، زني از هوش رفت، مردي گفت:«مي شناختمش، زحمتكش بود.»
نمي فهيدم چرا يكي اينطوري مي شود و يكي ... ! گريه مي كردم، مي ترسيدم از كسي سؤال كنم.
شايدچون بچه بودم چيزي نمي دانستم. پدر مثل هرشب به اتاقم آمد، نگاهم كردو با من حرف زد، ولي نپرسيد چرا گريه مي كنم. من هم چيزي نگفتم، دعا مي كردم از اتاقم بيرون نرود؛ با رفتن او بايد مي خوابيدم و منتظر آمدن خوابهاي بد مي شدم. حالا خيلي چيزها را مي دانم، حتي دليل آن خوابهاي سياه را. ديگر مي دانم چرا گرگي (سگمان) كه توي برفها گم شده بود بعد از مدت طولاني برگشت. همه فكر مي كردند مرده، مادر مي گفت گرگي توي برف يخ زده، اما دروغ مي گفت، چون بعد از مدتي برگشت و مثل هميشه برايم دم تكان مي داد تا به او غذا بدهم.
ما در محله كوچكي زندگي مي كنيم. پدر اولين كسي بود كه ماشين خريد. وقتي ماشين قرمز رنگ را دم درخانه ديدم ناباورانه او را نگاه مي كردم كه بوق مي زد و مي گفت:«زود باش دختر، بپر توي ماشين.»
جيغي زدم و دويدم طرفش. پدر باز هم بوق زد و مادر با خواهر كوچكم دم در آمدند. پدر با دست اشاره كرد كه زود باشيد. مادر هم سوار شد و خواهرم را روي پايش نشاند. خواهر كوچولويم مرا نگاه مي كرد و از خوشحالي مي خنديد و دست مي زد. پدر ماشين را روشن كرد. ماشين تكان مي خورد و من از خوشحالي جيغ مي كشيدم. حتي پيرزن همسايه را هم ديدم كه از پشت پرده پنجره اش ما را نگاه مي كرد. ماشين راه افتاد. پدر آهسته رانندگي مي كرد. مادر با لبخند مي گفت يواش تر برو. من عددها را بلند مي شمردم، يك . . . دو . . . سه و پدر سر هر ده شماره يك بوق مي زد و من دستهايم را به هم مي زدم.
گفتم:« تا صد كه بشمرم مي رسيم مدرسه.»
پدرم مسير خانه تا مدرسه را درعرض صد شماره طي كرد.
همان روز گفتم:« بابا، هميشه منو مي رسوني مدرسه؟»
و او هرروز صبح مرا مي رساند مدرسه. يك روز كه برف سنگيني مي آمد پسر همسايه را توي راه ديديم، اورا هم سوار كرديم. عصر همان روز مرا توي حياط خانه ديد و گفت:« پدرت چه ماشين قشنگي داره، من هم مي تونم بعضي وقتا سوار شم»
از آن روز به بعد صبح با ما مي آمد و عصرها منتظر مي ماند تا مدرسه ام تعطيل شود، با هم برگرديم خانه. توي راه برايم بستني و گاهي اوقات آدامس مي خريد. دوست داشتم هر روز سوار ماشين شود تا كنارش بنشينم. يك روز كه به خانه بر
مي گشتيم هوا ابري بود و برف مي آمد، دستم را گرفت و پرسيد:« تو كي
دنيا اومدي؟ »
- مامانم ميگه توي هواي برفي و سرد به دنيا اومدم.
لبخندي زد:« مثل امروز؟ »
- آره ، مثل امروز.
- پس امروز تولدته ؛ تولدت مبارك.
دو تايي خنديديم و حساب كرديم اگر توي فصل زمستان هر روز برف بيايد و سرد هم باشد من 90 بار به دنيا مي آيم و 90 تا دختر عين من توي دنيا زندگي
مي كنند، اما پسر گفت:« من فقط با تو به خانه بر مي گردم حتي اگر آن 90 تا دختر عين تو باشند.»
رسيده بوديم دم خانه، با هم خداحافظي كرديم و برايش دست تكان دادم. آن شب از مادرم پرسيدم « تولد من كيه ؟»
گفت:«نزديكه .»
همانطور كه داشت بافتني اش را مي بافت ادامه داد: « دوست داري برايت تولد بگيريم ؟»
با خوشحالي رفتم طرفش و گفتم : « اگر هر روز برف بياد چي؟ اون وقت بايد 90 بار تولد بگيريد.»
مادر نفهميد چه مي گويم و همانطور كه مشغول بافتني اش بود زمزمه
كرد : « به پدرت مي گويم .»
مادر به پدر گفت ولي آن سال نتوانستم تولد بگيرم، چون توي يكي از همان روزها كه پدر من و پسر همسايه را رساند مدرسه، موقع برگشتن تصادف كرد؛ همه مي گفتند مرده، ولي مي دانستم دروغ مي گويند، چون پدر بعد از مدتي كه نبود، برگشت و هر روز مرا به مدرسه مي برد، آن هم بدون ماشين. خواهرم بزرگ شده بود و راه مي رفت. بغل دست من مي نشست و با عروسكهايم بازي مي كرد. او را بغل مي كردم و مي رفتيم توي حياط، پسر همسايه هم مي آمد و با هم حرف
مي زديم.
يك روز كه لباس صورتي خرگوش دارم را پوشيده بودم و موهايم را هم يكي اين ور ، يكي آن ور بافته بودم ، پسر همسايه گفت :« زن من ميشي؟»
گفتم:« ما كه خيلي كوچيكيم. تازه كلي مونده مدرسمون تموم شه.»
با جديت گفت:« مي دونم، وقتي بزرگ شديم چي زن من ميشي ؟»
و زن او شدم.
آن وقت او كت پدرش را برداشت و من كفشهاي پاشنه بلند مادرم را. روي لبم ماتيك زدم و با مداد سياه براي پسر سبيل گذاشتيم.
پسر همسايه گفت:« چه خوشگل شدي.»
گفتم:« تو هم حسابي مرد شدي عين بابات كه سبيل داره.»
خواهر كوچكم هم شد بچه مان وآرزو كرديم كاش زودتر بزرگ شويم.
اما يكهو همه چيز به هم ريخت، نمي فهميدم چرا اين اتفاقها مي افتد. پسر همسايه گريه مي كرد. توي حياط خانه شان مي نشست و اشك مي ريخت. هر چي مي پرسيدم چي شده جوابم را نمي داد. ديگر كم مي خنديد، با تمام پسرهاي محله قهر كرده بود وهميشه توي خانه بود. غير از اين خواهرم هر روز بزرگتر مي شد ولي من همان قدي و همان شكلي مانده بودم با دو تا موي بافته شده و لباس صورتي كه يك خرگوش رويش دوخته شده بود، نمي دانستم چرا مامان به من توجهي ندارد و همه اش گريه مي كند. فكر مي كردم به خاطر رفتن پدر باشد ولي حالا همه چيز را
مي دانم. مادر دوستم داشت چون هر روز به اتاقم مي رفت، كمد لباسم را كه تميز بود، مرتب مي كرد و توي گلدان كنار پنجره ام گل تازه مي گذاشت.
مامان سال بعد از تصادف پدر برايم تولد گرفت، همان موقع بود كه فهميدم دروغ مي گويند، چون پدر شب تولدم آمد. برايم هديه گرفته بود. همه همسايه ها با بچه هايشا ن آمده بودند. پسر همسايه هم بود. يك بلوز و شلوار آبي قشنگ پوشيده بود و يك كادوي بزرگ صورتي آورده بود. هرچه اصرار كردم نگفت چي آورده، حتي حرف اول كادويش را هم نگفت.
پيش دخترها بازي مي كردم كه دلم براي پسر همسايه تنگ شد. مي خواستم بروم پيش او. تولد من بود، بايد مي آمد پيش من ولي رفته بود با پسرهاي محله بازي
مي كرد. رفتم توي حياط، ديدم همه پسرها دور هم جمع شدند. نزديكشان
رفتم و گفتم:« مي خوام با شما بازي كنم.»
يكي از آنها با اخم گفت :« نه، ما دخترها رو بازي نمي ديم.»
بغضم گرفته بود. تولد من بود نه آنها. دوست داشتم پيششان باشم. به پسرهمسايه نگاه كردم، فهميد ناراحت شدم، بازي اش را نيمه كاره ول كرد وآمد پيش من تا با هم برويم توي خانه.
لبخندي زد وتوي گوشم گفت:« ناراحت نباش، مي دوني چي برايت آوردم، يك عروسك قشنگ.»
دستش را گرفتم وخوشحال راه افتادم. پسر همسايه هم مثل خواهرم هرروز بزرگتر مي شد. حالا ديگر مردي شده بود. صدايش تغيير كرده بود. هنوز هم مي آمد خانه ما ولي انگار خواهرم را بيشتردوست داشت. ناراحت نبودم. نمي دانم چرا احساس مي كردم من خيلي براي او كوچولو هستم. قدش از پدرم هم بلندتر شده بود. آن موقع نمي دانستم چرا مادر موهايش سفيد مي شود و پدر هنوز جوان مانده است. تابستان ها با پدر مي رفتيم ماهيگيري، ولي بعداز گرفتن ماهي آزادشان مي كرديم.
پدر مي گفت : « زندگي قشنگه ، مگه نه ؟ »
حتما قشنگ بود كه هرروز باهم به مدرسه مي رفتيم ومي آمديم. معلم مدرسه مان هم ازدواج كرد و به خاطر بچه كوچكش مرخصي گرفت. يك خانم ديگر آمد و به ما درس داد. بچه هاي كلاسمان هم تغيير كرده بودند. آنها همه درسشان تمام شده بود و من همان قدي بودم. آن موقع نمي دانستم چرا، ولي حالا همه چيز را مي دانم. آن روز مي خواستيم برويم ماهيگيري، گرگي هم با ما آمد، خواهرم را ديدم كه با پسر همسايه آمده پيك نيك. من و پدر مي توانستيم آنها را آن طرف رودخانه ببينيم كه با هم حرف مي زنند و
مي خندند. يكهو هوس كردم كاش مثل خواهرم بزرگ مي شدم وبه جاي او، من پيش پسر همسايه مي نشستم. حداقل كاش مرا كه اينقدر كوچك بودم بغل مي كرد. مثل پدر كه مرا بغل مي كند.
از پدر پرسيدم:« بابا ، من كي بزرگ مي شم ؟»
پدر بغلم كرد، مرا بوسيد وگفت:«تو، الان هم بزرگ هستي.»
به خانه آمديم. مادر داشت گريه مي كرد. پدر نگاهش كرد ودست مرا محكم تر فشرد. پدر انگار غمگين بود. خواهرم هم با ما رسيد. به طرف مادر رفت، دستهايش را روي شانه هاي او گذاشت:« چي شده؟ »
مادر اشك هايش را پاك كرد و زمزمه كرد ::« دلم خيلي تنگ شده.»
آن وقت خواهرم، مادر را بغل كرد و اورا بوسيد. پسر همسايه دم در ايستاده بود، از آن دور و به قاب عكس من كه مي خنديدم نگاه كرد، صورتش را به طرف آسمان برد وآه كشيد. پدر مرا بغل كرد و به اتاقم برد. گرگي هم به دنبال ما آمد.
پرسيدم:« مامان چرا همه اش دلش تنگ مي شود ؟ »
پدر چيزي نگفت، سرم را بوسيد، مي خواست از اتاقم بيرون برود. دوست نداشتم برود. دوست نداشتم چشمانم را ببندم، خوابم نمي برد.
گفتم:« بابا، دوست ندارم بخوابم»
پدر نگاهم كرد، به طرفم آمد، لبه تخت نشست و گفت: « چرا؟»
دستش را گرفتم و گفتم:« هرشب كه مي خوابم، خواب مي بيينم، خواب ترسناك، دوستش ندارم.»
گفت : « چه خوابي مي بيني؟»
آب دهانم را قورت دادم وگفتم: « بگم ؟!»
گفت:« بگو، بگو دخترم.»
خواب مي بينم، زمستان است. برف مي آيد و مامان براي من تولد گرفته. همه هستند، فقط تو نيستي، آخه تو مرده بودي، پسر همسايه رفته بود توي حياط و با پسرهاي ديگر بازي مي كرد، مي خواستم پيش او باشم. پسرها مسخره ام كردند. بغض كرده بودم. پسر همسايه آمد كنارم و گفت برايم عروسك خريده يك عروسك قشنگ. خوشحال شدم.
باهم داشتيم مي رفتيم توي خانه كه يكي از آنها به پسر همسايه گفت: «آره، برو با دخترها عروسك بازي كن.»
عصباني شدم. سرش داد كشيدم كه تولد منه، پس رئيس منم.
پسره داد كشيد: « رئيس كسي است كه از آن درخت بلنده بالا بره»
گفتم:« من مي توانم بالا برم.»
خنديد وگفت:« نه، نمي توني.»
همان موقع دويدم پاي بلندترين درخت حياط پسرها دور درخت جمع شده
بودند ومرا نگاه مي كردند.
پسرهمسايه دنبالم آمد وگفت: « نرو بالا، قبول، تو رئيسي.»
ولي مي خواستم بروم بالا. اون پسره گنده گفت: «نمي تونه بره، ولش كن.»
من از درخت بالا رفتم، از ديوار خانه مان هم بالا تر رفتم، توي كوچه را ديدم حتي قسمتي از خانه پسر همسايه هم معلوم بود. همه جا سفيد بود. عرق كرده بودم. برف مي آمد. هوا سرد بود. نفسم گرفته بود. پايين را نگاه كردم. همه چيز كوچك شده بود. حالا داشت سردم مي شد و دانه هاي برف توي صورتم مي خورد. مادر را ديدم كه هراسان دم در آمد بود مرا كه آن بالا ديد، جيغ كشيد. خواهر كوچولويم هم دنبالش بود.
پسر همسايه دادكشيد: « بيا پايين.»
خواهرم گريه مي كرد.
مادر بغلش كرد وگفت:«بيا پايين»
دوست داشتم بيايم ولي انگار نمي توانستم كاري كنم. مهمان ها همه ريخته بودند زير درخت. از هر طرف صدا مي شنيدم.
يكي مي گفت:« يواش يواش بيا پايين.»
يكي ديگر مي گفت: « زنگ بزنيد آتش نشاني.»
ولي نمي توانستم پايين بيايم يك دفعه صداي پارس گرگي را شنيدم. آن پايين ايستاده بود وپارس مي كرد.
داد زدم:« مامان، مامان، گرگي آمده.»
مادر چيزي نمي گفت. گريه مي كرد و داد مي كشيد: «بيا پايين»
سردم شده بود. مي ترسيدم. نمي توانستم پايين بيايم.
دادكشيدم:« مي ترسم، مامان، مامان، . . . مي ترسم..»
مادر جيغ مي كشيد، گرگي پارس مي كرد. چشمم را محكم بستم وبعد باز كردم. ديدم تو آنجا زير درخت ايستاده اي. نمرده بودي، برگشته بودي. در دستت يك كادوي بزرگ داشتي.
داد كشيدم:« بابا، مي ترسم.»
چشمهايم سياهي مي رفت. سردم شده بود. پسر همسايه گريه مي كرد. سرم گيج مي رفت. همه جا سياه شد. يادم نيست چه اتفاقي افتاد. فقط احساس مي كردم دارم پرواز مي كنم. مي ترسيدم. جيغ مي كشيدم. از آن بالا افتادم زمين، معجزه براي من اتفاق نيفتاد.