داستان دختر و دو دوست
و آن دو به راه خود ادامه میدهند
وقتی به روستائی میرسند دوست دوم به دوست اول میگوید که
توخجالت نکشیدی که آن دختر را بغل کردی
نفر اول میگوید که من آن دختر را همانجا رها کردم
ولی تو هنوز آن را رها نکرده ای و در ذهن خود مشغولی
وقتی به روستائی میرسند دوست دوم به دوست اول میگوید که
توخجالت نکشیدی که آن دختر را بغل کردی
نفر اول میگوید که من آن دختر را همانجا رها کردم
ولی تو هنوز آن را رها نکرده ای و در ذهن خود مشغولی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:15 توسط نادیا
|